نه هوش هيجاني نه هيجان هوشي
دكتر علي اكبرسيف، استاد دانشگاه علامه طباطبائي
آدرس : صفحه اصلي شماره 32 گزينه نه هوش هيجاني نه هيجان هوشي
چند صباحي است كه اصطلاح هوش هيجاني بر سر زبانها افتاده است و هم در محافل علمي و دانشگاهي مورد بحث و گفتگو قرار ميگيرد و درباره آن سمينار و گردهمايي تشكيل ميشود و هم در ميان دوستداران غير تخصصي مسائل روانشناسي طرفداران فراواني كسب كرده است. اگر بپذيريم كه هوش به تواناييهاي عقلي و استفاده از نيروي استدلال و منطق براي برخورد با مشكلات و حل مسائل گفته ميشود و هيجان به عواطف نيرومند مانندعشق، ترس وخشم اشاره ميكند، آن گاه تركيب «هوش هيجاني » غريب مينمايد.
عموماً چنين فرض ميشود كه ابتدا پيترسالووي و جان ماير در 1990ميلادي مفهوم هوش هيجاني را در مقاله اي با همين عنوان در مجله تخيل، شناخت،وشخصيت معرفي كردند و 5 سال بعد دانيل گلمن (1995) با انتشار كتاب هوش هيجاني به آن شهرت بخشيد. به اعتقاد گلمن، هوش هيجاني از چهار بخش زير تشكيل يافته است :
- كسب آگاهيهاي هيجاني، مانند توانايي جداسازي احساسها از اعمال
- اداره هيجانها، مانند توانايي كنترل خشم
- درك هيجانها، ماند تشخيص ديدگاه ديگران
- اداره كردن روابط، مانند توانايي حل مشكلات مربوط به ايجاد و حفظ رابطه با ديگران.
آموزهي اصلي كتاب هوش هيجاني گلمن درك و اداره هيجانهاست. طبق آن، اگر شخص احساسهاي خود را درك كند و از آنها آگاه شود ميتواند به انتخابهاي درست در زندگي دست بزند. همچنين اشخاصي كه ميتوانند از هيجانهاي ديگران آگاه شوند و آنها را درك كنند در رابطه با ديگران موفق اند. و نيز كساني كه قادرند هيجانهاي خود- به ويژه هيجانهاي منفي مانند خشم و افسردگي- را كنترل نمايند در زندگي كمتر با مشكل روبه رو ميشوند.
تا قبل از مطرح شدن هوش هيجاني و پس از آن، همهي بيانات فوق و بيانات ديگرِ نظير آنها مورد تأكيد صاحب نظران روانشناسي بوده و در متون روانشناسي علمي به كرات موضوع بحث و بررسي قرار داشته است. لذا هيچ نيازي به نسبت دادن آنها به چيزي با عنوان «هوش هيجاني » احساس نميشده است.
انسانهاي موفق در اداره امور زندگي خود، ايجاد ارتباط صحيح با ديگران، و حل و فصل مشكلات زندگي شخصي و اجتماعي هم از رهنمودهاي عقلي ( هوش ) خود بهره ميگيرند و هم به نداي احساسها و عواطف ( هيجانهاي ) خود پاسخ ميدهند. شخصي كه با انتخاب يك راهحل منطقي مشكل اقتصادي خود را حل ميكند و هنگام برخورد با يك موقعيت خطرناك احساس ترس ميكند و خود را از خطر دور ميسازد از هر دو نيروي هدايتي خود، يعنيهم عقل يا هوش و هم احساس يا هيجان، بهره ميگيرد.
انسانهاي بهنجار عموماً در موقعيتهاي مختلف يا از عقل خود پيروي ميكنند يا از احساس خود و يا از هر دوي آنها. البته بعضيها بيشتر از عقل خود استفاده ميكنند و به آنان افراد منطقي يا عقلايي ميگويند، و بعضيها بيشتر از احساسها يا هيجانهاي خود تبعيت مينمايند و آنان را افراد احساسي مينامند. بنابر اين، هوش و هيجان دو نيروي مستقل اند و تركيب آنها زير عنوان «هوش هيجاني » يا «هيجان هوشي» درست به نظر نميرسد.
چنان كه گفتيم، بعضي وقتها استفاده از رهنمودهاي عقلاني ( يعنيكاربرد هوش ) ضروري است، و پاره اي از مواقع گوش فرا دادن به رهنمودهاي احساسي ( يعني كاربرد هيجان ) مفيد است. آنجا كه جلال الدين رومي ميگويد«پاي استدلاليان چوبين بود / پاي چوبين سخت بي تمكين بود» يا حافظ ميسرايد كه (( عاقلان مركز پرگار وجودند ولي / عشق داند كه در اين دايره سر گردانند)) انسان را به پيروي از عشق، عاطفه، يا هيجان و دوري گزيدن از منطق و عقلانيت خشك سفارش ميدهند ؛ اما به هيچ وجه استفاده از چيزي به نام «هوش هيجاني» را توصيه نميكنند.
اگر بخواهيم اين موضوع را در روانشناسي علمي ريشه يابي كنيم بايد آن را در انديشههاي مربوط به دههي 1960 ميلادي يكي از روانشناسان يادگيري به نام اُ. اچ.ماورر جستجو كنيم. ماورر در رابطه با مفهوم تقويت ميگفت در كُل دو نوع تقويت كننده وجود دارند : افزايشي و كاهشي. تقويت كنندهي افزايشي ايجاد سائق ميكند يا موجب افزايش آن ميشود، مانند شوك برقي كه سائق درد را توليد ميكند. تقويت كنندهي كاهشي سائق را كاهش ميدهد يا آن ر ا از ميان ميبرد، مثل غذا كه سائق گرسنگي را كاهش ميدهد يا آن را بر طرف مينمايد (سائق به حالت آزارنده اي گفته ميشود كه موجود زنده ميكوشد تا خود را از آن برهاند)
نظريهي ماورر بر اين يافتهي علمي تأكيد ميكند كه همايندي رويدادها يا علامتهاي مختلف با ظهور يا قطع هر يك از اين دو تقويت كننده ( كاهشي و افزايشي) موجب بروز هيجانهاي مختلفي ميشود. مثلاً اگر علامتي ( مثل صداي زنگ ) پيش از اِعمال شوك برقي بيايد هيجان ترس را ايجاد ميكند، اگر پس از قطع شوك برقي بيايد هيجان رهايي را موجب ميشود. به همين قياس اگر علامتي پيش از حضور غذا بيايد هيجان اميد را ايجاد ميكند، و اگر پس از حذف غذا بيايد هيجان يأس را سبب ميشود. بنابراين، با ديدن علامتها يا محركهاي مختلفي كه در زندگي خود، همراه با تقويت كنندههاي مختلف كاهشي و افزايشي تجربه كرده ايم، هيجانهاي متفاوتي در ما ايجاد ميشوند كه ميتوانند در هدايت اعمال و رفتارهاي ما بسيار مؤثر افتند.
فرض كنيد به يك مهماني مهم دعوت شده ايد و كاري پيش آمده است كه دير ميرسيد و نگرانيد كه ممكن است شام را از دست بدهيد. به هنگام ورود به مهماني، اگر مشاهده كرديد كه دارند ميز غذا راميچينند، در شما هيجان اميد رخ ميدهد و نگرانيتان بر طرف ميگردد. اما اگر در بدو ورود به مهماني ديديد كه دارند بساط شام را جمع ميكنند درشما هيجان نوميدي ايجاد ميشود و ميفهميديد كه شام را از دست داده ايد.
باز هم فرض كنيد كه در كلاس استادي به تحصيل اشتغال داريد كه او را در آغاز هر جلسه از دانشجويان دربارهي مطالبي كه جلسات قبل درس داده است سؤال ميپرسد. باز هم فرض كنيد كه براي يكي از جلسات آماده نشده ايد كه به سئوالهاي استاد جواب بدهيد. اگر زماني كه وارد كلاس ميشويد ببينيد كه سؤال پرسيدن استاد به پايان رسيده و شروع به تدريس كرده است، هيجان رهايي را تجربه خواهيد كرد. اما اگر موقع ورود به كلاس درس مشاهده كنيد كه استاد هنوز مشغول سؤال پرسيدن از دانشجويان است، هيجان ترس و اضطراب در شما رخ خواهد داد.
ماورر در توضيح نظريهي خود تمام يادگيريها را يادگيري علامت ميناميد و ميگفت نه تنها محركها يا علامتهاي بيروني همراه شده با تقويت كنندههاي كاهشي و افزايشي بلكه محركهاي دروني نيز ميتوانند در ادارهي رفتار و اعمال ما را رهنمون باشند. «وقتي كه شخصي ميكوشد تا مسئلهاي را حل كند، از يك محرك آزارنده بگريزد، دوچرخه براند، زباني را صحبت كند، ياتنيس بازي كند، برخي رفتارهاي آشكار به موفقيت ميانجامند در حالي كه رفتارهاي ديگر به شكست منتهي ميشوند.احساسهاي بدني كه پيش از رفتارهاي آشكار موفقيت آميز روي ميدهند منجر به اميد ميشوند، همان گونه كه محركهاي بيروني چنين نقشي را ايفا ميكنند. احساسهاي بدني كه پيش از رفتارهاي آشكار ناموفق ميآيند موجب يأس ميشوند- باز هم همانگونه كه محركهاي بيروني يأس را بر ميانگيزند. بدين طريق، احساسهاي بدني يك نظام هدايتي دروني را تدارك ميبينند. بدين معني كه پاره اي از احساسها شكست قريب الوقوع را علامت ميدهند و لذا يك اصلاح رفتاري را ضروري مينمايند، در حالي كه احساسهاي بدني ديگر اطلاعاتي را مبني بر اينكه چيزها به درستي پيش ميروند و موفقيت حتمي است فراهم ميآورند » (صفحه 167)
در نظريهي يادگيري ماورر هيجانهاي كانون توجهاند. هيجانهاي حاصل از تحريكات دروني و بيروني هستند كه نظام هدايتي اوليهي رفتار را فراهم ميآورند. ماورر در تأكيد بر اهميت هيجانها به عنوان عامل مهم هدايت كنندهي انسان گفته است «در تمدن مغرب زمين يك تمايل گسترده وجود داشته است تا هيجانها را با نوعي عدم اعتماد و تحقير بنگرند و عقل (استدلال و منطق) را بالاتر از آنها قرار دهند»(ص 168). بنابراين، براي ماورر هيجان اهميتي كمتر از هوش ندارد، اما او براي مهم جلوه دادن هيجان از اصطلاح غير دقيق و ابهام برانگيز «هوش هيجاني» استفاده نكرده است.
به رغم ابهامها، اصطلاح «هوش هيجاني »، پس از مطرح شدن در سالهاي آخر قرن بيستم ميلادي، به سرعت گسترش يافت و اكنون، به ويژه در آموزش و پرورش آمريكا، يكي از مفاهيم مطرح است تا آنجا كه” در نشريات مربوط به مديران و معلمان مانند مجلهي مديريت آموزشي معرفي شده و مورد بحث قرار گرفته است“ ص487.
در پاسخ به اين پرسش كه :«پس شهرت و محبوبيت هوش هيجان از كجا سرچشمه ميگيرد؟»ميتوان گفت كه اين پديدهاي معمولي است كه هر از گاهي يك بار يك موضوع بر سر زبانها بيفتد و به دلايل خاصي مورد بحث و گفتگوي افراد مختلف قرار گيرد. اين پديده به ويژه در ايالات متحد آمريكا سابقهي طولاني دارد. چيزي اصطلاحاً مد ميشود و بر اي مدتي كانون توجه قرار ميگيرد. يك نمونهي آشكار براي اين پديده در آموزش و پرورش آمريكا اصطلاح استاندارد در مقابل هدف است.
هدف آموزشي به عنوان يك مفهوم اساسي در آموزش و پرورش آمريكا و دنيا از دير باز مفهوم كاملاًشناخته شده اي بوده است، اما اخيراً در آمريكا اصطلاح استاندارد به جاي هدف مورد استفاده قرار ميگيرد و تأثير آن طبق معمول بر آموزش و پرورش ساير مناطق دنيا، از جمله ايران، مشاهده ميشود.
واقعيت اين است كه در آموزش و پرورش استاندارد و هدف تقريباً هم معنا هستند و علت توجه خاص به استاندارد و بي مهري نسبت به هدف همان پديده مُد شدن است. نكته را ميتوانيد از زبان جيمز پوفام نظريه پرداز صاحب نام آموزش و ارزشيابي كشور آمريكا و استاد ممتاز دانشگاه كاليفرنياي جنوبيUCLA بشنويد :
«حقيقاً بين هدف آموزشي و استاندارد تفاوتي وجود ندارد. هر دو مقاصد آموزشي را كه ما ميخواهيم در دانش آموزانمان تحقق يابند توصيف ميكنند. يكي از دلايل اينكه چرا استانداردها تقريباً براي هر كسي جاذب تر از هدفها جلوه ميكنند اين است كه استاندارد يك واژهي هيجان برانگيز است؛ هدف آموزشي اين ويژگي را ندارد.
بنابراين من پيش بيني ميكنم كه جانبداري از شناسايي و پيشبرد استانداردها همچنان ادامه يابد. با اين حال، وقتي كه من به حمايت مشتاقانه از استانداردها و نقش پر اهميت آنها در بهبود آموزش ميانديشيم، در ذهن خود قدري جابه جايي انجام ميدهم و در نتيجه تصور ميكنم كه هنوز به طور پنهاني به هدفهاي آموزشي ميانديشم. البته اين فكر را باكسي در ميان نميگذارم. لازم است ديگران آدم را يك فرد متجدد بدانند. و براي يكي دو دهه آينده تا زماني كه دوباره به هدفهاي آموزشي بازگشت كنيم من همراه با ساير مربيان بر طبل استانداردها خواهيم كوبيد.» (ص108)
بنابراين به نظر پوفام، چون استانداردها عبارتهاي هيجان برانگيزي هستند ابتدا در كشور آمريكا و بعد به تقليد از آمريكاييها در ديگر كشورها شهرت يافته است. اين وضعيت به مفهوم «هوش هيجاني» نيز قابل تعميم است. مفهوم هوش پس از مطرح بودن در محافل آموزش و پرورش دنيا براي حدود صد سال، ديگر جذابيتش را از دست داده است و ضروري مينمود كه با «هوش هيجاني» كه مفهومي جديد و هر چند جعلي اما هيجان برانگيز است جانشين شود. يكي از منتقدين كتاب هوش هيجاني گلمن گفته است:” اين گونه به نظر ميرسد كه ابتدا گلمن كتابي دربارهي بي سوادي هيجاني نوشته بود، اما در آخرين لحظه او و ناشران كتابش تصميم گرفتند كه آن را «هوش هيجاني» بنامند، زيرا فكر ميكردند با اين عنوان كتاب بيشتر مورد توجه قرار گيرد و پرفروش تر از آب در آيد. به همين منظور، گلمن كتاب را بازخواني كرد و درجاي جاي آن اصطلاح «هوش هيجاني »را وارد نمود (ص3و13)
با اين اوصاف، كتاب دانيل گلمن و مفهومي كه آن كتاب معرفي كرد- هوش هيجاني- به سبب تازگي و متفاوت بودن با مفهوم قديمي هوش آن هم در فرهنگي كه بنا به گفتهي ماورر همواره ”يك تمايل گسترده وجود داشته است تا هيجانها را با نوعي عدم اعتماد و تحقير بنگرند و عقل ( استدلال، منطق) را بالاتر از آنها بدانند“ براي بسياي از افراد، به ويژه افراد غير متخصص و به اصطلاح طرفداران روانشناسي عامه پسند، شهرت و محبوبيت كسب كرده است. باز هم براي روشن ساختن نكته به گفتههاي يكي ديگر از صاحب نظران آموزش و پرورش آمريكا و استاد برجستهي روانشناسي پرورشي دانشگاه ايالتي اُهايو، انيتاو ولفلك، استناد ميكنيم :
«يكي ديگر از مشكلات نوآوريها در روانشناسي پرورشي اين است كه غالباً آنها از سوي نويسندگان و گزارشگراني كه پيشينهي محدودي در روانشناسي و آموزش و پرورش دارند در رسانههاي عمومي نادانسته به غلط معرفي و تعبير و تفسير ميشوند. مفهوم هوش هيجاني يكي از نوآوريهايي است كه به نظر ميرسد به همين سرنوشت گرفتار شده است»(ص487).
Oxford Advanced Learner’s Dictionary
. Salovy,P.,Mayer , J.D.(1990).Emotional intelligence , Imagination , cognition, and Personalily, 185-211
Bantam : Goleman , D.(1995).Emational intelligenc. New York:Banatam.
هركنهان، بي.آر و السون، ام.اچ.(1382) مقدمه اي بر نظريههاي يادگيري (ترجمه علي اكبر سيف).تهران : دوران تاريخ انتشار اثر به زبان اصلي،2001.
Woolfolk ,A(2004).Educational psychology(fth ed.).New york : Pearson
Popham , W.J.(2002). Classroom assessment(3rd.ed) Boston: Allyn and Bacon
Emotional Intelligenc Home page : Basic assump tions of emtional intelligenc, differint perspectives , and tests ot E Q
http://www.emotionaliy .com / Gdefault.htm
|