آيا سلطهجويان انگيزههاي خودشان را درك ميكنند؟
دكترهاريت بريكر
مهدي قراچه داغي
نه لزوماً. سلطهجوها را معمولاً ميتوان به دو گروه تقسيم كرد: آنهايي كه از انگيزههاي سلطهجويانه و هدفهاي خود آگاهند و آنهايي كه از روشهاي سلطهجويانه اي كه روي ديگران اعمال ميكنند آگاه نيستند.
دليل اين كه اشخاص ميخواهند بدانند سلطهجوها چه انگيزه اي براي سلطهجويي دارند اين است كه ميخواهند بدانند آيا آنها حاضر ميشوند روشهاي سلطهجويانه خود را كنار بگذارند و متأسفانه جواب اين است كه اين اتفاق نميافتد.
آن دسته از سلطهجوياني كه ميدانند سلطهجويي ميكنند و در اين مورد عمد و قصد دارند با دشواري بسيار بيشتري تغيير ميكنند. اگر بخواهيم از يك عبارت در حيطه روانشناسي استفاده كنيم بايد بگوييم كه آنها با نفس خود همخوان هستند.به عبارت ديگر سلطهراندن بر ديگران و كنترل اشخاص با آن چه درباره خود ميانديشند همخواني دارد. به عبارت ديگر از اين كه فكر كنند رفتارشان ديگران را آزار ميدهد، تعارض و تضادي در وجودشان ايجاد نميشود. برايشان اصولاً مهم نيست و يا به اندازه اي رفتارشان را توجيه كرده اند كه احساس ميكنند كاري كه انجام ميدهند براي ديگران هم، خوب و مفيد است.
وقتي سلطهجويي با نفس شخص همخواين داشته باشد و زماني كه موثر باشد و به عبارت ديگر سلطهجو را به خواستههاي خود برساند، انگيزه اي براي تغيير كردن باقي نميماند گرچه به نظر اشخاص غيرسلطهجو ممكن است عجيب برسد، اما گفتن اين حرف به سلطهجوها كه سلطهجويي آنها ديگران را ناراحت ميكند انگيزهاي براي تغيير كردن به آنها نميدهد. سلطهجويان تنها زماني تغيير ميكنند كه ببينند سلطهجويي ديگر نيازها و خواستههاي آنها را برآورده نميسازد. تنها زماني كه سلطهجويي تنواند رفتار ديگران را كنترل كند، سلطهجو ممكن است دست از رفتارهاي خود بكشد.
در اين شرايط، وقتي سلطهجويي ديگر موثر واقع نشود، سلطهجو ممكن است روشهاي خودش را تغيير بدهد. با اين حال انتظار نداشته باشيد كه او تغيير اصولي و زيربنايي در رفتارش بدهد. ساختار شخصيت و ارزشهاي او به اين سادگي تغيير نميكنند.
براي سلطهجوياني كه سلطهجويي با نفس و ضمير آنها همخواني دارد، تغيير نه در اثر فراست و علم و اطلاع، بلكه در اثر تغيير يافتن نتايج سلطهجويي ايجاد ميشود و به محض آن كه رفتار سلطهجويانه دوباره به هدفش برسد و امكان سلطهجويي فراهم گردد، سلطهجو كارش راتكرار ميكند.
گروه دوم سلطهجويان كساني هستند كه از ماهيت كنترل خود بر ديگران علم و اطلاع چنداني ندارند. اين سلطهجويان اغلب براي كاهش هراسها و اضطرابهاي خود سلطهجويي ميكنند. براي بسياري از اين اشخاص اين كه ديگران آنها را به سلطهجويي متهم كنند با نفس و ضميرشان ناهمخوان است زيرا آنها خود را سلطهجو ارزيابي نميكنند.
وقتي شخصي با اين خصوصيت متوجه شود كه اقدام سلطهجويانه ميكند، در درون او تعارض و تضادي به وجود ميآيد كه اين ميتواند سلطهجو را به تغيير يافتن ترغيب كند. اما از آن جايي كه سلطهجويان معمولاً همدلي چنداني با ديگران نميكنند و يا نميتوانند احساس ديگران را درك نمايند، اين علم و اطلاع كه رفتار آنها با ديگران لطمه ميزند معمولاً كافي نيست كه آنها را از راهي كه ميروند باز بدارد.
به جاي آن، اين بينش و علم و اطلاع بايد با رشد و شكلگيري روشهاي ديگر يا تاكتيكهاي متفاوت همراه شود. اهرم بزرگ سلطهجويي، چه هوشيارانه و چه ناخودآگاه، تغيير دادن اثر بخشي تاكتيكهايشان است. سلطهجويان وقتي روشهايشان در جهت تحقق خواستهها و هدفهاي آنها نباشد احتمالاً تاكتيكهاي خود را تغيير ميدهند و يا آن كه به كلي از آن رابطه بيرون ميآيند و مكان ديگري را جست و جو ميكنند كه در آن روشهاي سلطهگرانهشان كارگر واقع شود.
از اين رو ميبينيم كه نتيجهي كار تفاوتي نميكند: بهترين راه براي تغيير دادن سلطهجو اين است كه رفتار خودتان را تغيير دهيد. وقتي با تسليم نشدن، به سلطهجويي پاداشي ندهيد و يا آن چه را كه سلطهجو ميخواهد به او ندهيد- قدرت و كنترل – چرخهاي تغيير را به حركت در ميآوريد.
وقتي با شخص سلطهجويي درگير هستيد، انتظار نداشته باشيد كه او اذعان كند اقدام به چنين كاري كرده است. بيماراني كه مورد مشاوره و درمان قرار ميگيرند اغلب گرفتار اين ساده انديشي هستند كه خيال ميكنند حرفي كه ديگران ميزنند درست است. صرف اين كه سلطهجو منكر سلطهجويي ميشود، بدين معنا نيست كه او سلطهجو نيست. در واقع اين انكار كردن خود جزء مهمياز سلطهجويي ادامه دار است.
|