روانشناسی جامعه
روان شناسی به زبان ساده برای همه
 
 
 
Your Banner
Advertising

Your Banner
Advertising

Your Banner
Advertising
     
 
 
     
     
     
 

زيبايي ترس‌ات را ببين
مترجم : مسيحا برزگر
استاد

لرزيدن روندي شيميايي ست : لرزيدن موجب رها شدن انرژي مي شود و بدين سان به تو كمك مي كند كه بجنگي و‌يا بگريزي . لرزيدن اقدامي اضطراري است . هنگامي كه مي لرزي ، در واقع همچون ورزشكاران خود را گرم مي كني . دقيقاً به همين دليل است كه هنگام سرما شروع به لرزيدن مي كني لرزيدن موجب گرم شدن تو مي شود . هنگامي كه سردت است نمي ترسي با وجود اين مي لرزي چرا؟ زيرا بدن به شكلي خودكار شروع به لرزيدن مي كند تا گرم شود لرزيدن ورزشي طبيعي ست . اندام هاي دروني ما مي لرزند تا خود را گرم كنند و بدين سان به استقبال سرما بروند . حالا اگر هنگام سرما لرزش خود را تعبير و تفسير كني و آن را سركوب كني موجب رنج و عذاب خود مي شوي اين دقيقاً همان واكنشي ست كه بدن هنگام مواجهه شدن با خطر از خود بروز مي دهد بدن سعي مي كند خود را آماده كند بنابراين مواد شيميايي لازم را به خون تو مي ريزد و به تو براي رويارو شدن با خطر آمادگي مي دهد . ممكن است نياز به جنگيدن با خطر باشد ممكن است نياز به فرار كردن باشد . هر دوي اين واكنش ها نيازمند انرژي اند . لرزش انرژي لازم را در اختيارت مي گذارد .
زيبايي ترس را ببين . ببين چگونه فعل و انفعال شيميايي را هدايت مي كند . ببين كه چگونه تو را براي رويارويي با موقعيتي اضطراري آماده مي كند اما تو به جاي رويارويي با موقعيت ها و فهم مكانيزم ترس ، ترس را انكار و سركوب مي كني .
تو ، براي مقابله با ترس وضعيتي متناقض ايجاد مي كني از‌يك طرف بدنت مايل به نشان دادن واكنشي طبيعي‌ست از طرف ديگر تو اين واكنش طبيعي را سركوب مي كني . تو به ايده آل هايت اجازه مي دهي تا در واكنش طبيعي كه از جانب بدنت صورت مي گيرد مداخله كنند با مداخله‌ي ايده آل هاي تو در طبيعت تو رنج و عذاب آغاز مي شود .
به لحظه‌ي كنوني وواقعيت هاي موجود در آن اجازه بده كار خود را بكنند اگر اين كار را بكني رنج و عذاب روحي نيز نخواهي داشت آنگاه ترس چيزي نخواهد بود مگر رقص دل انگيز انرژي هاي تو . اين رقص تو ر ا آماده مي كند اين ترس ، دوست توست ؛ دشمن تو نيست . تعبيرها و تفسيرهاي توست كه آن را دشمن تو وانمود مي كند .
شكافي كه تو بين احساسات خود مثل ترس ، خشم و غيره ، و خودت به وجود مي آوري تو را به دو پاره‌ي جدا از هم تبديل مي كند بدين سان تو به دو شخصيت ناظر و منظور‌يعني كسي كه مي بيند و كسي كه ديده مي شود تبديل مي شوي .
مي گويي :«من اين جا هستم كسي كه مي بيند ؛ درد و رنج آن جاست، كسي‌كه ديده مي شود . و من درد و رنج خويش نيستم .» تو نه ناظر هستي و نه منظور. تو هر دو هستي تو در آن واحد هم ناظري و هم منظور. نگو : (من احساس ترس مي كنم )نگو: (من ترسيده ام ) بگو: (در اين لحظه من عين ترس هستم ) هيچگاه بين خودت و احساساتت جدايي نينداز .
اگر بگويي :«من احساس ترس مي كنم» خود ر ا از ترس خود جدا كرده اي بدين سان تصور مي كني كه تو هستي و احساس ترس تو نيز چيزي در پيرامون توست اين تصور انشقاقي اساسي در روح تو ايجاد مي كند .
اما اگر مي ترسي خود را عين ترس بدان .
حقيقت نيز همين است‌يعني‌تو از احساسات خود هرگز جدا نيستي‌.
اگر عاشق هستي‌عشق را احساسي‌جدا از خود تصور نكن . اگر عاشق هستي‌، پس عين عشقي. اگر خشمگين هستي‌پس عين خشم هستي‌. منظور كريشنا مورتي‌نيز ، هنگامي‌كه مي‌گويد :«شاهد و مشهود،‌يكي‌هستند .»همين است تجربه كننده ، عين تجربه‌ي‌خويش است . اين توهم ريشه‌ي‌همه مصيبت هاست .
بنابر اين ، آنچه راكه در تو اتفاق مي‌افتد ببين و بدون ارزشگذاري‌آن ها را بپذير. نگو: «اين احساس خوب است ، آن احساس بد است » احساس ها fact ‌يا واقعيت هستند واقعيت ها را نمي‌توان ارزشگذاري ‌كرد . از آن ها نه اجتناب  كن ، نه در مقابل شان بايست و نه سرزنش كن . فقط كافي‌ست آن ها را به حيطه‌ي ‌بي‌طرف آگاهي‌ات وارد كني‌.
كليدي‌كه قفل تمامي‌رازهاي‌وجود تو را مي‌گشايد آگاهي‌بي‌طرف است . آگاهي‌بي‌طرف هرگز درباره‌ي‌احساسات خويش ارزشداوري ‌نمي‌كند و بر عواطف خويش بر چسب نمي‌زند ترس ، ترس است ؛ نه خوب است و نه بد . بر اين حس ، برچسبي‌نزن بگذار همان طور عاري‌از بر چسب هاي تو ‌باقي‌بماند .
اگر بي‌آنكه سرزنش كني‌و‌يا توجيه كني‌احساسات و عواطف خويش را در متن آگاهي‌بي‌طرف خويش ببيني‌، ناگهان درد و رنجت، همچون شبنم صبحگاهي‌در معرض آفتاب روشن و گرم تبخير مي‌شود. بدين سان ، درد و رنج تو پايان مي‌پذيرد و در تو، فضايي‌خالي‌و باز را بر جا مي‌گذارد.
اين فضاي‌باز كه بعداز پايان‌يافتن درد و رنج در تو احساس مي‌شود همان‌يگانه‌يا خداست . بعضي‌ها آن را تائو نيز ناميده اند . اين‌يگانه اي‌كه بعد از رنج ها و درد ها و پس از رفع دوگانگي‌ها و نيز پس از اتحاد شاهد و مشهود تجربه مي‌شود همان تجربه‌ي‌خداوند است .
در اين مرتبه ديگر «خود»ي‌وجود ندارد . زيرا ديگر شاهد، كنترل كننده‌يا قضاوت كننده اي‌در ميان نيست . اين انسان‌يگانه و مجموع همان است كه مدام نو مي‌شود و از شأن و حالتي‌به شأن و حالت ديگر مي‌رود و بدين‌سان ، مدام ، شأن و حالتي‌تازه مي‌شود.
بنابر اين نگو:«من غمگين هستم » و‌يا «من غم دارم » بگو: «من غم هستم» زيرا در تعبيرات اول و دوم خود را از آنچه كه در توست جدا فرض كرده اي. اين فرض غلط است . زيرا در واقعيت كسي‌وجود ندارد كه غم، حسي‌ از احساسات او باشد در واقعيت فقط همان احساس است و بس .
اين طور نيست كه تو در اين لحظه احساس غم كني‌و در لحظه‌ي‌ديگر احساس شادماني‌تو در اين لحظه غم هستي‌و ممكن است در لحظه‌ي‌ديگر عين شادماني‌باشي.
خود را نه فقط با احساسات خود بلكه با همه چيز‌يگانه بدان . اين‌يگانگي‌ست كه تو را شادمان و آرام مي‌سازد. اگر با حقيقت‌يگانه شوي‌حقيقت آزادت خواهد كرد.البته ، پذيرش تو ، واقعيت را هست‌يا نيست نمي‌كند . آنچه كه هست ، هست . نكته اين است كه اگر واقعيت ها را بپذيري‌، احساس شعف وشادماني‌مي‌كني‌و اگر آن ها را نپذيري‌، احساس رنج و عذاب خواهي‌كرد . اما واقعيت ، آنچه كه هست ، باقي‌خواهد ماند. تو بدان دليل دچار رنج رواني‌شده اي‌كه نتوانسته اي‌واقعيت هاي‌وجودت رابپذيري‌و آن ها را جذب كني‌. بنابر اين، رنج هاي ‌رواني‌تو معلول ‌نحوه‌ي ‌مواجهه‌ي ‌تو با احساسات و عواطف واقعي‌وجودت است .
احساسات و عواطف تو ، حقيقت دارند . تو آن ها را انكار مي‌كني‌و با انكار آن ها حقيقت ر ا انكار مي‌كني‌. باانكار حقيقت در زنداني‌خود ساخته گرفتار مي‌شوي. زيرا فقط حقيقت است كه آزاد مي‌كند .
اماحقيقت هرگز به انكارهاي‌تو اعتنايي‌ندارد . حقيقت همواره پا برجا مي‌ماند

 
     
     
Your Banner
Advertising

استفاده از کلیه مطالب با ذکر منبع بلامانع است.                     طراحی وب سایت با حداقل قیمت و حداکثر کیفیت