چرا ميترسيم و چرا ميترسانيم؟
پيمان آزاد
ميدانم كه بارها از خودمان سؤال كردهايم كه چرا ميترسيم؟ اين سؤال را به كرات در ذهنمان مرور كردهايم و با آن كلنجار رفتهايم ولي نتوانستهايم عامل ترس خود را بشناسيم. راستي چرا ميترسيم؟ از چه ميترسيم؟ از كه ميترسيم؟ آيا كالاي ممنوعهاي را با خود حمل ميكنيم؟ آيا در بساط خود مواد محترقه پنهان كردهايم؟ آيا از اينكه پروندههاي ما افشاء بشوند هراس داريم؟ آيا ميترسيم بارويي كه براي «خود» ساختهايم در هم بريزد؟ از چه ميترسيم؟ آيا ميترسيم ديگران ما را دست كم بگيرند؟ آيا ميترسيم موقعيتي كه براي خود ساختهايم از دست بدهيم؟ آيا ميترسيم ديگران اعتباري را كه براي ما قائل بوده و هستند نايده بگيرند؟ ترس ما از چيست؟ در اين عمر كوتاه چقدر بايد در اضطراب و نگراني به سر ببريم؟ چه قدر بايد مواظب رفتار و گفتار خود باشيم؟ چه قدر بايد حريم ساختگي ديگران را رعايت كنيم؟ حريم ساختگي خود را رعايت كنيم؟ نميگويم بايد به حريم ديگران تجاوز كرد؛ سخن اين است كه چرا بايد اين همه دست به عصا راه برويم؟ اين همه از ديگران وحشت كنيم؟ راستي ديگران چه ميتوانند با ما بكنند؟ آيا از حملات يدي آنان ميترسيم؟ آيا جامعه ما هنوز در دوراني از وحشيگري و بربريت سير ميكند؟ آيا حق با كسي است كه قويتر است؟ با اين فرهنگ چه بايد بكنيم؟
منشاء ترس
ترسهاي ما از كجا شروع شده است؟ از وقتي كه بچه ضعيف و نحيفي بيش نبوديم؟ از وقتي كه همه توي سرمان ميزدند؟ از وقتي كه معلمين با سبعيت با ما رفتار ميكردند؟ از وقتي كه والدين ما فقط در رابطه با ما خشونت را ميشناختند؟ از وقتي كه از همه بايد چوب ميخورديم؟ اگر پدر، مادر، برادر، خواهر از كسي دق دلي داشتند، سر ما خالي ميكردند؟ آيا ترسهاي ما ريشه در گذشته ما دارد؟
امروز وقتي ترس و اضطراب را در خود كشف ميكنيم، ميخواهيم علتش را بدانيم. ميخواهيم بدانيم كه چگونه ميتوانيم از اين ترس ها خلاص بشويم، ميخواهيم بدانيم آيا زندگي بايد هميشه توام با ترس و وحشت باشد؟ وحشت از برادر، وحشت از پدر، وحشت از همسايه، وحشت از همكار، وحشت از رئيس، وحشت از مرئوس، وحشت از پليس، وحشت از حكومت، كه در بالاي «هرم وحشت» نشسته است؟ چرا؟
غفلت جامعه
چرا جامعه به فكر شهروندان خود نيست؟ چرا جامعه نميخواهد بفهمد كه اين ترس چه بلاي خانمانسوزي است. چه به روز مردم ميآورد! شخصي كه با ترس زندگي مي كرند، كجا ميتواند مفيد باشد؟ كجا ميتواند وظايف انساني خود را درست به جا بياورد؟ كجا ميتواند انسان ديگري را از ته دل دوست بدارد؟ ترس مجالي براي مهر ورزيدن و محبت كردن باقي نميگذارد! آنكه ميترسد، خوشبخت نيست كه بتواند ديگران را نيز خوشبخت ببيند و يا خوشبخت كند.
از چه ميترسيم؟ بگذاريد سؤال را اينطور مطرح كنم چرا ديگران را ميترسانيم؟ چرا باعث وحشت ديگران ميشويم؟ آيا ميخواهيم با ترس خور كردن ديگران براي خود امنيت دست و پا كنيم؟ كور خواندهايم! بله كور خواندهايم! وقتي در مقام مرعوب كردن ديگران هستيم خود ما نيز بايد در حالتي از وحشت و هراس زندگي كنيم. زندگي ما حكم راه رفتن بر روي طناب را دارد؟ بايد تقاص گذشته را هم پس بدهيم. در ضمن مگر ما به سلامت جامعهاي كه در آن زندگي ميكنيم، فكر نميكنيم؟ يك پزشك ترس خورده به چه درد ميخورد؟ وكيلي كه در محكمه مرعوب شده باشد، چه دفاعي از او برميآيد؟ جوان دانشجويي كه با ترس توي خيابان قدم بردارد براي جامعه خود چه نفعي خواهد داشت؟ كارمندي كه در جوي از هراس و وحشت كار كند، چه خدماتي مي تواند به دستگاه عرضه كند؟ وقتي همه از هم بترسند، آيا فكر كردهايد، چه انرژي و پتانسيل بزرگي لحظه به لحظه تلف خواهد شد؟
چرا ديگران را ميترسانيم؟
براي ترساندن ديگران دنبال كدام امني ميگرديم؟ چرا انسان را به اختفاء و پنهانكاري دعوت ميكنيم؟ چرا انسان را با ترس شرطي ميكنيم و مجال نوآوري و جسارت نوجويي را از او ميگيريم؟آيا به سرنوشت انسان فكر نميكنيم؟ اگر به سرنوشت فرزندان خود فكر كنيم در اين باره تامل خواهيم كرد!
ترس باعث ميشود كه انسانهاي ترس خورده به هم نزديك شوند . به مكانهاي امن رو آورند. مكان نا امن كجاست؟ آيا نميخواهيم مكان امني براي انسان به جاي بگذاريم؟ همه جا بايد براي انسان ناامن بشود؟
ميگريزيم. بله ميگريزيم. به جاي امن ميگريزيم. و اگر توان گريختن نداشته باشيم محيط را آنچنان نامن ميكنيم كه هيچكس نتواند در آن احس ايمني بكند! خيلي بايد كند ذهن باشيم كه ندانيم انسان حتي روشهاي ترساندن ديگران را نيز ياد ميگيرد. انسان ها اين روشها را به هم منتقل ميكنند. انسانها بدين طريق از هم انتقام ميگيرند. در محيطي كه افراد از هم بترسند، زندگي چه مفهومي پيدا ميكند؟ سرخوشي و لذت ترس دهندگان چندان نميپايد! از ترس، ترس زاده ميشود و از دشمني، دشمني! چه خوب است از افراد جامعهاي كه در هراس به سر ميبرند يك تستي به عمل بيايد: از آنان بپرسيد كه براي آينده خود چه برنامهاي دارند؟ بله بپرسيد. از روي جوابي كه ميدهند ميتوانيد آينده را پيش بيني كنيد. پيش بيني آينده به شما ميگويد كه در ترساندن ديگران چقدر موفقيد!
چرا ميترسيم؟
و چرا ميترسانيم؟ چرا زندگي انسان را چرا ملعبه دست خود قرار دادهايم؟ ما انسانها چقدر به خون هم تشنهايم؟ اين سبعيت را از كي آموختهايم؟
هرگز نبايد فراموش كنيم كه انسان براي گريختن از ترس هميشه به دنبال مفري است. انسان موجودي است كه هرگز نميتواند و نميخواهد در ين بست زندگي كند. انسان بن بست را ميشكند. انسان آزادي از دست داده خود را دوباره به دست ميآورد. آزادي دروني را؛ در اين آزادي ترس نيست. انسان با ترس خوشبخت نيست و درجه خوشبختي افراد به نسبت ترسي است كه با خود حمل ميكنند!
چرا ميترسيم و چرا ميترسانيم؟
از اينكه موقعيت خود را از دست بدهيم ميترسيم. از اينكه بيجهت به ما توهين بكنند، ميترسيم. از اينكه حرمت ما لگدمال بشود، ميترسيم. وقتي ميترسيم دنبال اهرمهاي قدر ميرويم كه در امان بمانيم. واكنشي كه از يك انسان سالم و قائم به ذات، موجودي انگل و طفيلي و گوش به فرمان ميسازد.
انساني ميشويم مصنوعي!
خلاقيت در اين انسان كشته ميشود. انساني كه دنبال امنيت است، وقتي براي خلاقيت ندارد. انرژي خود را بايد مصروف كند تا از بنبست بيرون آيد و يا براي ايجاد حصار امنيتي بايد سعي خود را به كار ببرد. اين انسان محدود و محصور است. اين انسان مضطرب است. اين انسان مدام نگران است. اين انسان موجودي است گوش به زنگ حوادث و اتفاقات. اين انسان نميتواند غمخوار انسان ديگري باشد. انساني كه دروضعيتي از كلافگي و سر درگمي زندگي ميكند، كجا ميتواند ذهن و حواس خود را براي كارهاي خلاقه به كار بيندازد. خلاقيت فقط در آزادي انسان ممكن است. انساني كه از درون آزاد است، مانعي بر سر راه خلاقيت او نيست.
چرا ميترسيم؟
از مچگيريهاي اجتماعي ميترسيم؟ از نقض اتيكتهاي اجتماعي ميترسيم؟ از زير پا گذاشتن ارزشها ميترسيم؟ از خدشهدار شدن باورها ميترسيم؟ از چه ميترسيم؟ چرا ميترسانيم؟ ترساندن ديگران براي چيست؟ براي اينكه چند صباحي بيشتر سلطه و حاكميت فردي و شخصي خود را اعمال كنيم؟ ميترسانيم تا از گذشته خود انتقام بگيريم؟
ميترسانيم تا ثابت كنيم كه ما مقتدريم؟ ميترسانيم چون ما را به همين طريق ترساندهاند؟ اينطور است؟ آيا دنياي شرطي خود را ميشناسيم؟ چرا ديگران را ميترسانيم؟ چون با زهر چشم گرفتن از ديگران راحتتر زندگي ميكنيم؟ به اين ثبات متزلزل و شكننده احتياج داريم و تكيه ميكنيم؟ ماجراي غمانگيز زندگي ما اين است؟
چرا ميترسيم؟ چه چيزي داريم كه از ما بگيرند؟ ميگوييد: غرور؟ ايرادي دارد كه ما دست از اين غرور و و تفرعن برداريم؟ بگذار ديگران به چشم حقارت در ما نظر كنند. بگذار ديگران هر چه ميخواهند پشت سر ما بگويند، بگذار ديگران ما را به خلوت خود راه ندهند. بگذار هر چه ميشود بشود!
وقتي دل از ديگران كنديم، وقتي براي خود با ديگران حساب باز نكرديم، وقتي نخواستيم كه از ديگران بهبه و چهچه بشنويم، وقتي از ديگران قطع اميد كرديم، وقتي ديگران را در معادلات زندگي خود به حساب نياورديم، براي چه از آنان بترسيم؟ بند غرور ما به ما بسته است. اگر از غرور خود بگذريم از عقده حقارت خود هم گسستهايم، ديگر نيازي به بسياري از اين گونه روابط نداريم! چرا ميترسيم؟ چرا اينهمه به قضاوت ديگران درباره خود اهميت ميدهيم؟ چرا اينهمه ميكوشيم كه ديگران تصوير بهتري از ما در ذهن داشته باشند؟ چرا اينهمه خود را به ديگران وابسته ميكنيم؟ بياييم از ديگران ببريم!
چرا از ديگران وحشت داريم؟
ميترسيم به حريم ما تجاوز كنند؟ بياييم براي خود حريم نشناسيم. ديگران را در كارهايشان آزاد بگذاريم. اين حالت دفاعي و تهاجمي را كه هر لحظه بايد به خود بگيريم، ترك كنيم. نه در حالت دفاع بمانيم و نه در حالت تهاجم. در حالتي از راحتي و بيتفاوتي. چه ميشود؟ چرا تاكنون اينگونه انديشه نكردهايم. اين شيوه را هم مدتي بيازماييم. حاصلش قطعاً مفيد خواهد بود.
چرا ديگران را ميترسانيم؟
ديگران رقيب ما هستند؟ آيا جاي ما را در اين دنياي فراخ تنگ كردهاند؟ آيا نميگذارند ما راحت نفس بكشيم؟ ديگران مانع پيشرفت ما هستند؟ ديگران نميگذارند ما به آمال و آرزوهاي خود برسيم؟ با ترساندن ديگران ميخواهيم اينان را از سر راه خود برداريم، از سر راه خود دور كنيم؟
اينطور نيست؟ با ترساندن ديگران خود ما نيز در موقعيتي از نگراني و بيم زندگي نميكنيم؟ آيا با ماسك به چهره زدن، ميتوانيم خود را فريب ندهيم؟
چرا همه يكباره با هم ماسكها را برنميداريم؟ زندگي بدون ماسك مطمئناً ثباتش بيشتر از زندگي با ماسك است. آزمايش كنيد. آزمايش كنيد تا سبكي و بيوزني زندگي بدون ماسك را ببينيد!
چرا ميترسيم؟
چرا ميترسانيم؟ چرا فرزندان خود را ميترسانيم؟ چرا جسارت روبرو شدن با زندگي را از آنان ميگيرم؟ چرا براي آسان كردن كار خود راه ترساندن را انتخاب ميكنيم؟ بچهاي كه بترسد، دل روبرو شدن با مشكلات و مسايل زندگي را نخواهد داشت. بچه مرعوب، به درد زندگي اجتماعي نخواهد خورد. بچه مرعوب همه را مرعوب ميخواهد. آنجا كه موقعيت و شرايط به او اجازه بدهد، ديگران را مرعوب خواهد كرد.
چرا ميترسيم؟
ترس مانع لذت بردن ما از زندگي است. ما براي ترسيدن و ترساندن خلق نشدهايم. گويا فلسفه زندگي را درك نكردهايم. اگر بنا بود كه بترسيم و بترسانيم از ابتدا اين خصوصيات را با خود ميآورديم. ترس را به ما آموختند و عشق را از ما گرفتند. ما ترس را با عشق عوض كردهايم. ما به يك اقدام و تحول دسته جمعي نياز داريم. تحولي كه ذهنيت جامعه را دگرگون كند. تحولي كه بر عينيت جامعه اثر فوري و قاطع بگذارد. عطش براي اين تحول و دگرگوني همه جا محسوس است. ترك خشونت در رفتار و گفتار احساس ميشود. ما هنوز از خشونت ايده درستي نداريم. حتي نميدانيم وقتي با طرف خود بلند حرف ميزنيم به نوعي داريم خشونت را به رخ او ميكشيم. ميخواهيم با خشونت او را مرعوب كنيم. خشونت يكي از ابزار ترساندن ماست. اين را از كودكي به ما ميآموزند. اين را به عنوان ابزاري براي مرعوب كردن ديگران به ما ياد ميدهند. ما نيز زمينه آموختن خشونت را داريم. بايد طلبهاي خود را از اجتماع وصول كنيم. بايد ما نيز با اعمال خشونت سري توي سرها در آورديم. خشونت براي ما اصل است وقتي ميشود با خشوت به هدف رسيد، ملاطفت و دوستي معنايي ندارد. نگاه ما بايد ديگران را به وحشت بيندازد. در فرهنگ ما نگاه هراسانگيز باارزش است. صلابت براي ما قدر و اعتبار ميآورد.
از خود بپرسيم چرا ميترسيم و چرا ميترسانيم؟ |