هر چه پدر ميگويد «درست است!»
دكتر پيمان آزاد
در ابتدا بايد ديد كه چه مؤلفهها و آموزههايي در فرهنگ ما نابهنجاريهاي رواني به دنبال دارند؟ من به نوبه خود روي چند عامل دست ميگذارم و شما ميتوانيد با آزاد شدن ذهنتان از اتوريتهها و همهويتيها عوامل ديگري را پيدا كنيد و به آن بيفزاييد و راه را براي سالمسازي جامعه مهيا كنيد. تاكيد بر «فرد» به طور يك سويه ما را از عوامل اجتماعي و تاثير منفي و مثبت آنها غافل ميكند. فرد در جامعهاي فرضي متولد ميشود و از آن آب و هوا تغذيه ميكند و متاثر ميشود. چشم بستن به عوامل اجتماعي فريب دادن خويش است. اينجا اذعان كنم كه من به طور مطلق حرف نميزنم و هرگز به قطعيت سخنم اعتقادي ندارم. بنابراين جاي چون و چرا براي همه باقي است. اعتقاد به قطعيت سخن ما را از چالش و ديالوگ باز ميدارد. هر كس تنها به قاضي برود راضي برميگردد! مولوي ميگويد:
از نظرگاه است اي مغز وجود
اختلاف مومن و گبر و يهود
و اما آموزههاي نابهنجار فرهنگي در جامعه ما كه در بروز وسواسهاي فكري و عملي سخت مؤثرند!
1- فرهنگ پدرسالاري: در جامعه ما، هر چيز كه پدر و يا بزرگتر ميگويد «درست است!» و ديگر حق انتخابي براي كوچكترها وجود ندارد. اگر پدرها و بزرگترها حق انتخاب را براي كوچكترها قبول داشتند مشكلي نبود. متاسفانه قبول ندارند و براي تحميل عقيده و باور و سليقه خويش به زور و قلدري هم متوسل ميشوند. اين يكي از خصوصيات فرهنگي ماست. حتي در رابطه مشترك مرد از خشونت براي به كرسي نشاندن حكم خود استفاده ميكند. همين تعارض، تعارض عصبي ويرانگري را به نسل جوانتر تحميل ميكند و آن مشغول شدن فرد به پندارهاي عصبي خويش است كه در نهايت ميتواند به وسواسهاي فكري هم منجر شود كه ميشود!
به طوري كه در ادارهها نيز كارمندان با مراجعه كنندگان بعضاً با قلدري و خشونت و برتري برخورد ميكنند. خود را برتر و حق به جانب ميدانند. در نتيجه روانشناسي مردم ما ميشود آميزهاي از ترس و اضطراب و تنش و عوارض آن كه به صورت عقبنشيني و پرخاشگري و عزلتگزيني و خيالبافي متجلي ميشود. ما همواره پيش فرضهايي داريم كه به صورت وسواس در ذهن ما وجود دارند. از اين روست كه مردم ما بيشتر در خيال خود با ديگران مبارزه ميكنند. در واقع بخشي از زندگي ما در خيالبافيهاي تصويري ميگذرد. ما بارها دشمنان فرضي خود را در ذهن به دار كشيدهايم. به اين طريق تخليهي رواني ميشويم و رفته رفته اين شيوه تخليه رواني به صورت وسواس فكري درميآيد.
2- شما ويژگي پدرسالاري را در همه جوانب اجتماعي ما ميبينيد: در زير بار اين همه تحميل، بچهها از همان ابتدا مبتلاي به خشم و اضطراب ميشوند. بعد خشم و اضطراب خود را سركوب ميكنند و مبتلاي به انواع بيماريهاي روانتني ميشوند. وقتي ذهن بچه معلول شد، نابهنجاريهاي رواني آشكار ميشوند كه يكي از آنها وسواس است. بچه مرعوب شده ذهن او بر اساس شرطي شدن جهان را ناامن و وحشي و متجاوز ميداند و خود را يك موجود كوچك و خرد و بيپناه و بيكس و مفلوك! وقتي پدر و مادر حامي بچه نيستند. بچه چه حامي و پشتيباني دارد؟ هر جامعهاي بايد در كودك حس امنيت به وجود آورد. در جامعه ما از خانواده گرفته تا كوچه و بازار، قاتل امنيت كودك هستند. اينجاست كه دختران ما به پسراني پناه ميبرند كه متجاوزند! يا دنبال پسراني ميگردند كه بره باشند. در هر دو صورت ازدواجي نرمال اتفاق نميافتد. ازدواجي اتفاق ميافتد كه آبستن حوادث نابهنجار بعدي است. دختران ما دنبال تكيهگاه ميگردند. در مشاورهها فراوان ديدهام كه دخترها، شوهران خود را از كساني انتخاب ميكنند كه درست در نقطه مقابل آنها هستند. پدرسالاري تنها ترس و اضطراب ميزايد. ترس پايهي بسياري از نابهنجاريهاي رواني است. ترس هم سلامتي فيزيك ما را به خطر مياندازد و هم روان ما را. ترس ريشه وسواس نيز هست.
3- پاسخگو نبودن قدرت در خانواده: به معني نبودن فرهنگ دموكراتيك و ضديت با آن در خانواده؛ پدر و مادر و برادر خانواده معمولاً يك طرفه تصميم ميگيرند. خود را اتوريته ميدانند. ما بايد اطاعت كنيم. اتوريتهها نميگذارند كه ما استقلال فكري و رواني داشته باشيم ما به درون خويش پناه ميبريم. آنگاه شخصيت ايدهآلي در ذهن ما ساخته ميشود. در شخصيتي كه همه تاروپود آن پندار و خيالبافي است. و رابطه شخص پسيكولوژيك با واقعيت قطع ميشود!
از اين رو ما خود خوري را از همان اوان كودكي ياد ميگيريم. به درون خويش پناه ميبريم و ديگر از انتقاد و نقد سرباز ميزنيم. يا مهرطلبي و عزلتگزيني و يا برتريطلبي و پرخاشگري را ياد ميگيريم. در واقع ما با فرهنگ ديالوگ بيگانه هستيم. فرهنگ ديالوگ يعني اينكه هر دو به هم گوش بدهيم. از ابتدا توافق كنيم كه معلوم نيست حق با كدام ما است. موضع ما موضع «تعيين» است! ما كمتر در دانستههاي خود شك ميكنيم. در نتيجه راه نوآوري به روي ما بسته است. قاضي در اين محكمه، عقلانيت، خرد، تجربه و دانش است.
نترسيم كه كم بياوريم! وقتي در فرهنگي مردم تحقير ميشوند و حقوقي ندارند، در نتيجه در درون ميشكنند. يا بايد به مواد مخدر پناه ببرند و يا بايد راه پرخاشگري را در پيش بگيرند يا حرص بخورند و يا براي انتقامگيري به هر نوع عمل خلافي دست بزنند. هر چند ممكن است به آن اعتقادي نداشته باشند. عوارض اجتماعي پاسخگو نبودن يكي دو تا نيست. جامعه را به طور كلي بيمار ميكند. در ديالوگ به تفاهم رسيدن شرط است. اينكه ما سعي كنيم «با هم بينديشيم» نه «بر هم». وقتي جامعه بيمار شد، همه دوست دارند كه حكم اتوريته را پيدا كنند. در واقع رابطهشان با عقلانيت قطع ميشود و رابطه تنگاتنگي با عقدههاي دروني پيدا ميكنند و از اينجا خطاهاي شناختي بروز ميكند و همه شما ميدانيد كه بيش از پنجاه درصد همه ما مبتلاي به خطاهاي شناختي و حسي و معرفتي هستيم. يعني عامل وسواس! البته فاجعه است ولي خوب ما به فاجعه عادت كردهايم.
4- ارزشهاي نمايشي: بچههاي ما براي كسب موفقيت وسواسي. نظام آموزش ما بر مقايسه و رقابت استوار است. مقايسه و رقابت اساس وسواسهاي فكري نوباوگان ماست. وقتي كم بياورند سرشار از نفرت و كينه ميشوند. نميتوانند فكرشان را كنترل كنند. اين ساختار را به عنوان واقعيت قبول ميكنند و همه زندگي آنان دست خوش تلاطم و آشوب ميشود. كودكان خود را از مقايسه و رقابت دور نگه داريم.
5- ترس: وجه مشترك اختلالهاي اضطرابي «ترس» است. كه هم در اضطراب، هم در فوبي و هم در وسواس ديده ميشود. از اين رو اينگونه اختلالها را اختلالهاي اضطرابي ميگويند. در اضطراب هيچ منبع مشخص ترس وجود ندارد ولي در فوبي وجود دارد. وجود ترس در فرد باعث ميشود كه آدمي حال و وضعيت طبيعي نداشته باشد. ترس باعث ميشود كه آدمي بهطور دائم به دامگاه فكر برود. راه فرار بجويد. نگران فرداهايش باشد. مدام جوشيدن فكرهاي ناشي از هراس را نشخوار كند. ترس، اضطراب ميزايد. ترسي كه تمام نشود عامل اضطراب ميشود و اضطراب سرچشمه همه نابهنجاريهاي رواني است. ترس هم فيزيك ما را به خطر مياندازد و هم شخصيت كذايي را كه از خود ساختهايم؛ اين ترس باعث اضطراب ميشود و اضطراب ميتواند در عمل به شكلهاي گوناگون درآيد. اضطراب اساس افسردگي و افسردگي يكي از سرچشمههاي وسواسهاي فكري و عملي است. چرا كه انسان افسرده از خود اختياري ندارد. هر چقدر انسان بياختيارتر بشود وسواسيتر ميشود.
6- هراس از خودشناسي: شايد تعجب كنيد. ما گاهي از ديدن چهره خويش وحشت ميكنيم. بنابراين خود را هم دوست داريم با روتوش ببينيم. به عكاسي ميرويم و خواهش ميكنيم كه عكس با روتوش داشته باشيم! خود را نقاشي ميكنيم. نميخواهيم چهره حقيقي خود را ببينيم. خود را از فيلترهايي رد ميكنيم. پذيرفتن «خود» براي ما دشوار است. چرا كه خيال ميكنيم من، خود و شخصيت، يعني همان چيزي كه به واسطه عقده ساخته شده است. ما در درون مجروح هستيم. اين جراحتهاست كه شخصيت و من و خود و نفس ما را تشكيل ميدهد. از زاويهي اين جراحتهاست كه ما ديگران را ميبينيم. البته باورهاي ما نيز در تعريف ديگران مؤثرند. باورهاي ما در مجرم قلمداد كردن ديگران مؤثرند. باورهاي ما نيز در دوست سازي و دشمن سازي مؤثرند. ما كمتر با «خرد» خود در اين موارد كار داريم. از اينجاست كه من واژه «شرطي» را زياد استفاده ميكنم. يعني همه ما موجودات برنامهريزي شده و شرطي شده هستيم. خيال ميكنيم كه استقلال و تماميت وجودي داريم. خيال ميكنيم كه حق انتخاب داريم. خيال ميكنيم كه ماييم كه داريم تصميم ميگيريم. مولوي ميگويد:
وز خيالي صلحشان و جنگشان
وزخيالي فخرشان و ننگشان
همينطور است. خيال ميكنيم و در خيالات خود دشمني و دوستي خلق ميكنيم. يعني ما اسير خيال هستيم. دوست دارم كمي دربارهي خيال و خيالبافي حرف بزنم چون پايه بسياري از وسواسهاي فكري ما به خيالبافيها برميگردد. به باورهاي غيرعقلاني و تحكمآميز؛ و در بحث خيال به مولوي اشاره ميكنم كه در هفتصد سال پيش چه ظرايف و دقايق گويايي را در اين رابطه متوجه شد و براي ما به صورت تمثيل در مثنوي به يادگار گذاشت. البته باز هم علم و دانش غربي بود كه از دقايق اين مفاهيم به طور سيستماتيك پردهبرداري كرد. ما در اين راه بسياري از روشنگريها را مديون كريشنا مورتي عارف و فيلسوف هندي نيز هستيم كه با روشنگريهاي خويش كليد فهم مثنوي را به دست داد و مفاهيم مثنوي را آسان كرد. اين كار ناخودآگاه اتفاق افتاد. و شايد هم آموزگاران كريشنا مورتي همين مفاهيم را ساده كرده بودند و در اختيار اين فرزانه زمان گذاشته بودند. مولوي ميگويد:
هر دروني كه خيالانديش شد
چون دليل آري خيالش بيش شد
7- احساس حقارت: ما همه درگير اين احساس هستيم. چرا كه در زندگي تا بخواهيد تو دهني ميخوريم. هم احساس حقارت داريم و هم آزار حقارت. بيجهت نيست كه وسواسي ميشويم. با فكر بايد شخصيت مفروض خود را سرپا نگه داريم. نقاب به چهره بزنيم. خودمان ميدانيم كه كم و بيش بلوف هستيم. يعني شخصيت ايدهآلي و متظاهر ما بلوف است. ما با وسواسهاي فكري شخصيت ايدهآلي خود را ميسازيم.
آدم حقير است كه بايد خود را مدام بشويد. پاك كردن يعني دلالت بر نجس بودن. آيا واژه «نجس» شما را به ياد فرقه هندي نجسها نمياندازد. موجوداتي كه هيچ حقوقي ندارند! مهم نيست كه انسان حقوقي داشته باشد يا نداشته باشد؛ مهم اين است كه انسان احساس كند كه لياقت داشتن حقوق را دارد يا ندارد! نجس در هند خود را نجس ميداند. او را ببريد در يك قصري، يك گوشه كثيف و متعفن را پيدا ميكند و بيتوته ميكند. از جاهاي تميز هراس دارد. هراس از تميزي! ملتفتيد! انسان وقتي احساس حقارت ميكند. خودش هم خودش را تحقير ميكند و حقير ميشمارد. آدم حقير در خود فرو ميرود و ميپذيرد كه حقير است. البته كمتر تعارض دروني پيدا ميكند يا نميپذيرد. در نتيجه متوسل به پرخاشگري ميشود و يا شخصيت ايدهآلي پيدا ميكند. هر چه او را تحقير كنند. در خود فرو ميرود و كليشههاي وسواسي و تكراري را در ذهن خود تجديد ميكند. به خيالبافيهاي وسواسي (اجباري) پناه ميبرد. از اينجا دچار تعارضهاي عصبي ميشود. براي فرار از آنها تلاشهاي بيهوده ميكند. در واقع در يك مبارزه علت و معلولي و در تارهاي عنكبوتي آن گرفتار ميآيد. چرا كه مشغول جنگ با موهومات است. چيزي به عنوان «من حقير» وجود ندارد. «من برتر» هم وجود ندارد. فقط «من» وجود دارد كه فيزيك است و ذهن است. و در حقيقت «من» هم وجود ندارد؛ وقتي در خودشناسي فانكشنال متوجه ميشويم كه من وجود ندارد، همه صفتهاي من فرضي هم به يكباره ناپديد ميشوند.
سخن آخر:
شرح اين هجران و اين سوز جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
|