كودكان را به خودشان واگذار كنيد.
راز تفسيري از استاد بر داستانهاي صوفيان
برگردان محسن خاتمي
بار ديگر بايد نكته اي بسيار بسيار با اهميت را به خاطر بسپاري: هر كودكي هوشمند به دنيا ميآيد. هوشمندي چيزي نيست كه برخي داشته باشند و برخي نداشته باشند. هوشمندي رايحهي زندگي است. زندگي هوشمند است – اگر زنده هستي، هوشمند هم هستي. ولي اگر هرگز به آن اعتماد نكني،آهسته آهسته از زندگانيت محو و ناپدپد ميگردد. اگر از پاهايت استفاده نكني، ظرفيت دويدن را از دست خواهي داد. اگر براي سه سال از چشمانت استفاده نكني و آنها را بپوشاني، كور خواهي شد. تو فقط وقتي احساسهايت را زنده نگه خواهي داشت كه پيوسته از آنها استفاده كني.
هوشمندي يك پديدهي طبيعي است. هر كودكي هوشمند زاده ميشود. انسانهاي معدودي هوشمندانه زندگي ميكنند و كمياب هستند كساني كه هوشمندانه بميرند. بسياري از مردم در تمام زندگي احمق باقي ميمانند. و آنان در ابتدا غير هوشمند نبودند. پس چه اتفاقي افتاده ؟ وقتي آنان كودكاني خردسال بودند، به والدين اعتماد كردند و به راهنمايان اعتماد كردند.
در دنيايي بهتر، والدين، اگر واقعاً فرزندانشان را دوست بدارند، به آنان خواهند آموخت كه به هوشمندي خودشان اعتماد كنند. در دنيايي بهتر، والدين به فرزندان كمك ميكنند تا هرچه سريعتر مستقل باشندو به خودشان متكي شوند.
ولي كودكان بايد به والدين وابسته باشند و سپس بايد به آموزگاران مدرسه اعتماد كنند وسپس به استادان دانشگاه! تا وقتي كه يك سوم از زندگاني طي شود، آنان كاملاً نادان از دانشگاه بيرون ميآيند. در طول اين ثلث از زندگي آنان آموختهاند كه به ديگري اعتماد كنند. و اين چنين است كه از عملكرد هوش آنان جلوگيري شده است.
به كودكان خردسال نگاه كن كه چقدر زنده هستند، چه شاداب و با نشاط و چقدر آمادهي آموختن هستند. و به مردم كهنسال نگاه كن، حاضر نيستند هيچ چيز بياموزند و به هر آنچه كه ميدانند چسبيدهاند و به شناختهها آويختهاند و حاضر نيستند وارد هيچ ماجرا جويي شوند.
در دنيايي بهتر كودكان هرچه زودتر به خودشان واگذار ميشوند. تمام تلاش والدين بايد اين باشد كه كودك از هوشمندي خودش بهره ببرد. و تمام كوشش تعليم و تربيت – اگر بدآموزي هدف نباشد- اين خواهد بود كه كودك را بارها و بارها به هوشمندي خودش واگذارد، تا بتواند عمل كند و از هوشمندي خودش استفاده ببرد. شايد در ابتدا خيلي كارآمد نباشد، اين درست است «شايد آموزگار پاسخ درست را داشته باشد و اگر شاگرد پاسخ خودش را بسازد، شايد درست نباشد» ولي موضوع ابداً اين نيست. شايد پاسخي چندان درست نباشد و با پاسخهاي درون كتابها نخواند، ولي پاسخي هوشمندانه باشد. و نكته ي بسيار مهم همين است.
لطيفه:
روزي آموزگار به شاگردان خردسال گفت:«يكي نقاشي از حضرت مسيح(ع) بكشيد»
و كودكان نقاشي كردند. آموزگار از مسيح(ع) بسيار گفته بود و اين جا يك مدرسه مذهبي بود. يكي از كودكان يك هواپيما كشيد. تصويري درهم و برهم بود و فقط شكلي از هواپيما داشت. هواپيماي او فقط چهار پنجره داشت. آموزگار توجهش جلب شد. از كودك پرسيد«اينها كه پشت پنجره نشستهاند كيستند؟» كودك پاسخ داد «اولي خداي پدر است، دوميمسيح(ع)است و سوميروح القدس»
ولي آموزگار بيشتر كنجكاو شد و پرسيد:«و اين چهارميكيست؟» همه اين تثليث راميدانستند و او ميخواست بداند كه چهارمي كيست؟
و كودك پاسخ داد«اين هم پانتيوس خلبان است!»
شايد پاسخي درست و دقيق نباشد، موضوع اين نيست. موضوع استفاده و پرورش هوشمندي كودك است. اگر كودكان را نظاره كني پيوسته شگفتزده خواهي شد. ولي ما شروع ميكنيم به نابود كردن هوشمندي آنان،زيرا ما به پاسخ درست توجه داريم و نه به پاسخهاي هوشمندانه. اين توجه زياد به پاسخ صحيح، اشتباه است. بگذار پاسخ هوشمندانه باشد، بگذار پاسخ قدري اصالت داشته باشد، بگذار پاسخ از وجود خود كودك باشد. اين قدر با پاسخ درست به خودت زحمتنده، اين همه شتاب نكن. پاسخ، درست به موقع، خودش خواهد آمد. بگذار كودك خودش جستجو كند. بگذار خودش روي آن كار كند. چرا ما اين همه عجله ميكنيم؟
ما با اين كار فقط رشد هوشمندي كودك را متوقف ميكنيم و پاسخ درست را خودمان به او ميدهيم. فقط فكر كن: تماميروند طوري ترتيب داده شده كه كودك هرگز مجاز نباشد كه خودش پاسخ را بيابد. ما پاسخ را به او ميدهيم. وقتي كه پاسخ از بيرون داده شود، هوش او مجال و نيازي به رشد پيدا نميكند، زيرا هوش فقط وقتي رشد ميكند كه خودش پاسخ را پيدا كند. |