روانشناسی جامعه
روان شناسی به زبان ساده برای همه
 
 
 
Your Banner
Advertising

Your Banner
Advertising

Your Banner
Advertising
     
 
 
     
     
     
 

خانواده هاي در بحران، چه فرزندي توليد مي‌كند
جين ميدلتون موز - شهلا ارژنگ

از انواع خانواده‌هاي «بسيار گرم» خانواده‌اي است كه در بحران مدام به سر مي‌برد. در چنين خانواده‌اي سازگاري اندكي برقرار است. قوانين ناپايدارند، عواطف به نحو غيرقابل پيش‌بيني ابراز مي‌شوند و حدود و مرزها مدام به عناوين مختلف مورد تجاوز قرار مي‌گيرند. تجاوز مدام، حس درماندگي و ناتواني را در كودك تقويت مي‌كند. در چنين خانواده‌هايي، شرم‌زدگي آشكار است. در اين خانواده‌ها والدين مدام كودكان خود را مورد سرزنش قرار مي‌دهند و گاه سوءاستفاده عاطفي يا جنسي نيز در آن متداول است.
كودكان چنين خانواده‌هايي احساس مي‌كنند مورد علاقه نيستند و به علل مختلف براي خانواده مشكل آفرين هستند. آنها به ندرت عشق و محبت به خود را ابراز مي‌كنند و به هنگام سخن گفتن، شرطي هستند. اغلب خشمشان مسري، انفجاري و غيرقابل پيش‌بيني است. احساس‌هاي اين كودكان در ارتباط با شرم و خشونت خاموش است. كودكان مي‌آموزند كه خشمشان متوجه خودشان باشد و در سن پنج سالگي، گويي پنجاه ساله هستند يا اين كه از ساير افراد خانواده تقليد مي‌كنند و خشم خود را فرو خورده سپس منفجر مي‌شوند. برخي ديگر از كودكان به نظر مي‌رسد همه چيز را فراموش مي‌كنند و زندگي خود را نزد بيگانگان و همسايه‌هايي مي‌گذرانند كه به احتياجاتشان توجه نشان مي‌دهند. تمام كودكان اين خانواده ها از شرم و گناه تضعيف كننده رنج مي‌برند. «خانواده‌هايي كه پيوسته در بحران به سر مي‌برند به نظر مي‌رسد در خلأ در نوسانند و با يك حركت خطا سرنگون مي‌شوند.»
در اين بي‌نظمي، پيام‌ها خانواده «بسيار گرم» به نظر مي‌رسد چنين باشد: «سؤال نكن. به كسي اعتماد نكن. هر كسي براي خودش. تو براي ما زيادي هستي. از تو متنفرم چون دوستت دارم. مورد سرزنش قرار مي‌گيري اگر ما را برنجاني. آنچه من مي‌گويم نكن، كاري را بكن كه من مي‌كنم!»
چند ماه قبل، تجربه نادري برايم پيش آمد و آن اين كه بين پروازهايم سه ساعت در فرودگاه شيكاگو فاصله بود. من معمولاً براي رسيدن به پروازها بايد بدوم. در ترمينال يونايتد از يك راهرو به راهرو ديگر مي‌رفتم. همچنان كه روي پله برقي ايستاده بودم و به چراغ‌هايي كه در سقف كار گذاشته شده بود تماشا مي‌كردم، درست در مقابل خود مادر و فرزندي را ديدم. كودك نيز به چراغ‌ها نگاه مي‌كرد كه از رنگي به رنگ ديگر تغيير مي‌كرد. مادرش بازوي كوچك او را گرفته بود و به جلو مي‌كشيد و همزمان بر سرش فرياد مي‌زد:
«لعنتي، عجله كن! مشكلت چيه؟ مي‌خواي بغلت كنم؟ بسيار خُب، در همين خيال باش، بچه لوس بداخلاق!»
سرانجام مادر كودك را به شدت كشيد، به طوري كه صورت دخترك كوچكولو به كف پله برقي كشيده شد.
«لعنتي، بلندشو! واقعاً كه دردسر آفريني!»
سپس مادر بازوي كودك را محكم گرفت و روي پا بلند كرد. دخترك را از بازو گرفته و روي هوا نگاه داشته بود، در حالي كه دخترك مي‌گريست. من براي اصلاح اوضاع جلو رفتم و از مادر پرسيدم مي‌توانم كمكش كنم. (سال‌ها پيش تصميم گرفتم كه اگر شاهد تجاوزي شدم، بي‌تفاوت از آن نگذرم و مداخله كنم.)
مادر با خشونت گفت: «بله، مي‌توانيد بغلش كنيد!»
من كودك را بغل كردم و او بلافاصله خود را در آغوش من رها كرد و به ناله گفت: «بازوم درد مي‌كنه، بازوم درد مي‌كنه.» با اعتماد سريع كودك به يك بيگانه دريافتم كه اين رفتار قبلاً نيز اتفاق افتاده است. او به عنوان كودكي سه ساله محدوديت اندكي داشت. او را آرام كردم و در تمام راه درباره زيبايي چراغ‌ها با او صحبت كردم. وقتي به در ورودي هواپيما رسيدم، از اين كه آن دو نيز سوار همان هواپيما مي‌شدند متعجب شدم. با اين كه دو ساعت به پرواز هواپيما مانده بود، تعجب كردم كه چه عجله‌اي در كار بود، ولي به زودي كشف كردم.
مادر با حالتي عصبي گفت: «ممكن است چند دقيقه‌اي از او مراقبت كنيد؟»
پاسخ دادم: «بله، ولي نمي‌دونم با يك بيگانه احساس آرامش خواهد كرد؟»
مادر گفت: «بله، آرام خواهد بود. معمولاً كودك مشكل آفريني مانند چند لحظه قبل نيست.»
پاسخ دادم: «او مشكل آفرين نيست. او فقط دخترك كوچولوي هوشيار و كنجكاوي است.»
مادر با عصبانيت گفت: «بله، بسيار خُب» و بلافاصله رفت.
يك ساعت و نيم منتظر مراجعت مادر شدم. به نظر مي‌رسيد سوزي نگران غيبت مادرش نبود. او فقط با من صحبت مي‌كرد، چنان كه گويي سعي مي‌كرد مرا سرگرم كند. در بسياري موارد اعمالش مانند بالغي كوچك بود. وقتي مادر برگشت، از الكل اشباع بود. اكنون مي‌فهميدم كه عجله براي چه بود. مادر چنان اشباع از الكل بود كه بدون توقف سخن مي‌گفت: «متشكرم كه از او مراقبت كرديد. خدايا، از اين سفرها متنفرم. به ملاقات مادرم مي‌روم و از اين كار تنفر دارم. هيچگاه نمي‌توانم كاري بكنم كه او را راضي كنم.»
پاسخ دادم: «درست همان طور كه به نظر مي‌رسد كه گه‌گاه نسبت به دخترتان هم اين حس را داريد؟»
متعجب از رك‌گويي من گفت: «خوب، حدس زديد، ولي نه در واقع، مادر من دائم الخمر است.»
مادر سوزي بيشتر عواطفي را كه خود حس مي‌كرد، به سوزي منتقل مي‌كرد. او با شرم به بازي «سيب‌زميني داغ» مشغول بود. بدبختانه سوزي سيب زميني شده بود. پيش از پنج سالگي، مي‌آموخت كه او را نمي‌خواهند، دوست داشتني نيست و بداخلاق است. خوشبختانه مادر با الكل فراواني كه نوشيده بود، مي‌توانست سخنان مرا در گفت‌وگويي كه پيش از پرواز داشتيم بشنود. بعدها يادداشتي دريافت كردم كه او به يكي از مراكز معالجه الكلي‌ها مراجعه كرده است. خبر مي‌توانست بد باشد، بدين مفهوم كه اعتياد به الكل امكان داشت معالجه شود، ولي اين ارث شوم مخفي باقي بماند.

 
     
     
Your Banner
Advertising

استفاده از کلیه مطالب با ذکر منبع بلامانع است.                     طراحی وب سایت با حداقل قیمت و حداکثر کیفیت