آيا آموزشي در خور زندگي ارائه ميدهيم؟
استاد
مترجم: يلدا يزدانپناه
به نظر من آنچه به نام آموزش مشغول به كار است از تمامي بدبختيهاي انسان امروز بزرگتر است. مطمئناً تعجب كرديد! تعجب كرديد زيرا تصور همگان بر اين است كه آموزش بايد امري مبارك باشد. اما اين آموزش تاكنون هيچگونه تعادل و سلامتي به انسان بخشيده است؟ در عوض تمام تعادل و توازن را از زندگي انسان گرفته است. زيرا در آنچه آموزش به شمار ميرود اشتباهات اساسي وجود دارد. اولين اشتباه اين است كه تصور ما از انسان صرفاً موجودي عقلاني است، اشتباهتر از اين تصور وجود ندارد! انسان صرفاً عقلاني نيست، ولي آموزشي كه به او ارائه ميشود تنها بر اساس عقلانيت اوست، ابعاد ديگر او دست نخورده و ناقص باقي ميماند، رشد نميكند و تنها بعد عقلاني او است كه پيشرفت ميكند. گوئي تمام بدن چين و چروك برداشته و رو به تباهي است و فقط سر او است كه در حال بزرگتر شدن است. چنين انساني زشت است، او قادر به راه رفتن نيست، زندگي كردن برايش دشوار است زيرا بقيه اندامهاي بدن او با هم در تعادل نيستند، و اين دقيقاً همان چيزي است كه به نام «آموزش» اتفاق افتاده است. ما تصميم گرفتيم كه انسان كاملاً عقلاني باشد و در طول 3000 سال گذشته براي پيشرفت عقلانيت انسان، همه كار كردهايم. عقلانيت او پيشرفت كرده اما ابعاد ديگر او ناديده گرفته شده است. آنچه آموزش ميناميم، موجب سلامتي انسان نشده است بلكه او را بيمار و معلول ساخته است و فقط عقلانيت او را رشد داده است. عقلانيت بزرگ و بزرگتر شده تا جائي كه ارتباطش را با تمام سرچشمههاي زندگي از دست داده است.
چه چيزي را آموزش ميدهيم؟ چه چيزي را به نام آموزش به كودكان ياد ميدهيم؟ آيا آموزشي در خور زندگي ارائه ميدهيم؟ آيا هنر زندگي كردن را آموزش ميدهيم؟ به هيچ وجه. آموزشهاي ما تنها بر مبناي ارائه برخي واژگان، رياضيات، زبان، شيمي و فيزيك و تاريخ و جغرافيا است. فقط مقداري كلمات! در حالي كه زندگي تنها آموزش كلمات نيست. كلمات براي زندگي مفيداند، اما آموزشي كه صرفاً بر اساس ارائه واژگان باشد. آموزش نيست. انساني كه وجودش به آموزش ختم شود هيچ ثروتي جز كلمات ندارد. او هيچ دركي از هنر زندگي كردن ندارد، هيچ ايدهاي در مورد راههايي كه بايد در طول زندگي طي كند ندارد. كتابخانهها و كتابها چه كاري ميتوانند براي زندگي آدم انجام دهند؟ تصور اينكه كسي كه با كلاس درس آشناست با زندگي نيز آشناست، اشتباه است و لازم نيست فكر كنيد كسي كه مدال طلاي دانشگاه را برده زندگي نيز به او مدال خواهد داد. او تنها تودهاي از واژگان در ذهن دارد كه مانند وزنهاي راه آزادي را بر او بسته است و هيچگونه هنري براي زندگي به دست نميدهد. اين، همان چيزي است كه آموزش ميناميم! انسان مريض، ديوانه و بيماري كه امروز شاهدش هستيم نتيجه همين آموزش است. هيچ ميدانيد با رشد آموزش انسان گمراهتر ميشود؟
انسان بيسواد از نوعي توازن و سلامتي برخوردار است كه در انسان باسواد از دست رفته است. بوميان جنگ جنگلها از نوعي زيبايي، موسيقي و بركت در روح خود برخوردار بودند كه در زندگي انسان باسواد از ميان رفته است. واقعاً شگفتانگيز است! آيا ما براي از دست دادن آن بركت و سعادت تن به آموزش دادهايم؟
ظرفيت و قابليت ما براي تجربه سعادت او به افول است. ارتباطمان را با ريشههاي زندگي از دست دادهايم. اگر بدون تعصب به انسان باسواد بنگريم – كه اين امري بسيار مشكل مينمايد، زيرا ما نيز خود انسانهايي باسواد هستيم، - مشاهده بيماريهاي روح انسان باسواد، به دليل شيوع بيماري مشابه در همهجا، بسيار سخت است. ما همگي نه تنها آموزش ديده بلكه آموزش دهنده نيز هستيم، در حال انتشار و بسط و گسترش همان آموزش هستيم، تصور آنكه آنچه عرضه كردهايم باعث سلامتي انسان نشده، بسيار مشكل است! اما كساني كه چشم دارند و در حين اين آموزش مسموم، هوش درونيشان را از دست ندادهاند، قادرند برخي چيزها را ببينند. آمريكا آموزش ديدهترين كشور دنيا به شمار ميرود و اين در حالي است كه شمار بيشترين افراد ديوانه را نيز دارا ميباشد. آيا اين امر تصادفي است يا ارتباطي در اين بين وجود دارد؟ كشوري كه هر چه بيشتر آموزش ديده ميشود، تنشهاي فكري افراد نيز در آن به همان ميزان رشد ميكند! در آمريكا هر روزه 5/1 تا 3 ميليون نفر تحت درمان بيماريهاي مزمن رواني قرار ميگيرند! اينها آمارهاي دولتياند و ما به خوبي ميدانيم كه آمارهاي دولتي هرگز صحيح نميباشند، در نيويورك 30 درصد از مردم نميتوانند بدون قرصهاي خوابآور بخوابند! و اين نشانههاي انسان پيشرفته است. ما نيز شانه به شانه در صف اين پيشرفت ايستادهايم، در اين مسابقه، هنر نيز عقب نخواهد افتاد. هنر كه خود در هر زمينهاي معلم دنيا بوده، از تعليم ديوانگي در دنيا نيز عقب نخواهد بود! اجتنابي از آن نيست، به ما سرعت در آن جهت در حركتيم و رهبرانمان تمام سعي و تلاششان را به كار بستهاند تا عقب نمانيم!
زندگي بسيار اسرارآميز است، هيچ رياضياتي قادر به توضيح آن نيست. هيچ عدد و آماري قادر به توضيح كل زندگي نيست. اما عقل زندگي را به هيچ عنوان اسرارآميز نميداند. از ديد عقل همه چيز ساده و صريح است، مانند 4=2×2 . اين ديدگاه به زندگي خاصيت مكانيكي ميبخشد. انسان هر روزه بيشتر و بيشتر شبيه به ماشين ميشود، و اين در حالي است كه هر چه بيشتر شبيه ماشين شود او را كارآمدتر و ماهرتر ميناميم. ماشين هميشه از انسان كارآمدتر است. و اگر تاكيد ما فقط بر كارآمدي او باقي بماند، يك روز انسان مانند ماشين كارآمد ميشود اما روحش را از دست ميدهد. انسان مرتكب اشتباه ميشود، اما ماشين نه، و تمام سعي ما براي تبديل شدن به انساني است كه مرتكب اشتباه نميشود، كاملاً كارآمد است و بر خطوط تزلزل ناپذير رياضيات حركت ميكند! حركت بر روي خطوط تزلزل ناپذير رياضيات همانند حركت قطار بر روي خط آهن است. اما رودخانه زندگي بر روي ريل آهن حركت نميكند، حركتش در مسيرهاي ناشناخته و ناآشناست. رودخانه زندگي ازآزادي برخوردار است كه نميتواند مطابق با ساختارهاي ثابت عقلي باشد، و اين، آن چيزي است كه تا به امروز سعي بر انجامش داشتهايم.
بنابراين بايد به شما بگويم كه آموزش صرفاً عقلي، هوشمندانه و خردمندانه نيست. سرچشمههاي زندگي انساني بسيار عميقتر از عقلانيتاند. نه با عقل عاشق ميشويم نه با عقل عصباني ميشويم و نه از طريق عقلانيت متنفر ميشويم. به درك زيبايي نيز از طريق عقل نايل نميشويم، همچنين هيچ ترانه و شعري را با عقل نميخوانيم و نميگوئيم، با عقلانيت هيچگونه تجربه عميقي از زندگي به دست نميآيد.
تعجبآور نخواهد بود اگر كه آموزشي صرفاً از عقلانيت مشتق ميشود، زندگي را از تمام تجارب عميق جدا سازد. محصول اين آموزش، انساني بسيار نامتعادل است. اين انسان نامتعادل به هر كاري دست ميزند، هر آنچه پيش ميآيد، هر گونه گرفتاري! و اين گرفتاريها رخ ميدهند، زيرا زماني كه انسان دروني نامتوازن داشته باشد، رفتارهايش نيز نامتوازن ميگردند، در نتيجه هيچ حركتي وجود ندارد، هيچ هدف مشخصي و موسيقي و ريتمي در زندگي، اين اولين بدبختي است! آموزش زندگي، معنايي فراتر دارد. |