بخشش
برگردان : مريم ظهير
بخشودن و رها كردن
درك از خيانت چيست؟
اگر موضوع را كميجدي تر بگيريم ، بي وفايي تبديل به خيانت ميشود. اگر همسر من با من مثل غريبهها رفتار كند، بي وفا خواهدبود، اما اگر مثل دشمن رفتار كند، خيانت كرده است.
پتروس با انكار اينكه عيسي را ميشناسد ، به او بي وفايي كرد. يهودا وقتي كه عيسي را به دشمنانش به سي سكهي نقره فروخت، خيانت كرد. اگر كساني را كه به ما وابسته هستند بفروشيم، به آنان خيانت كرده ايم.
آيا چيزي بيش از خيانت دوست آزار دهنده چيست؟
لازم نيست مقدار زيادي باج بگيريم تا خيانتكار به شمار آييم. خيلي از خيانتكاران آفتابه دزد هستند. دوستي، رازي را كه باعث شرمندگي من است به ديگري ميگويد، در حالي كه ميداند اين موضوع مرا ناراحت ميكند، به من خيانت كرده است. شوهري كه در برابر مهمانان به زنش توهين ميكند، خيانت كوچكي انجام ميدهد. همكار نزديكي كه قول ميدهد براي ارتقاي مقام من حمايتم كند، اما مخفيانه به رئيسم گوشزد ميكند كه من مناسب آن پست نيستم، به من خيانت ميكند. پدري كه دختر خودش را گمراه ميكند، عميقاً به او خيانت كرده است.
سزار به دست صميميترين دوست خود«بروتوس» به هلاكت رسيد. اما دوست، عاشق، همسر يا جفتي كه به ديگران اجازه ميدهد ما را آزار دهند، به ما خيانت ميكند. كه به هر شيوهاي ميخواهد باشد و هر اندازه كه سطحي باشد، ما مورد خيانت قرار گرفتهايم.
چيزي كه در روح ما خفته است، نميتواند خيانت را روا دارد؛ حتي خيانت سطحي را. احساس آلوده شدن و نابود شدن ميكنيم. هر رابطهي انساني كه بر پايهي اعتماد بنا شده باشد با خيانت گسسته ميشود. دوست بودن يا عاشق بودن پس از خيانت، ساختگي است. ميدانيم كه اين طور است چون نارو را عميقاً احساس ميكنيم. وقتي كه آن را احساس كرديم، در بحران بخشودن افتاده ايم.
بي رحمي
در نتيجه، ما اشخاصي را ميبخشيم كه به نوعي به ما وابسته هستند؛ مثلاً همسر، فرزند، پدر و مادر و دوستان نزديكمان. اما گاهي اوقات لازم است غريبههايي را ببخشيم كه خود را با رشتهي قساوت و بي رحميبه ما بسته اند.
به عنوان مثال، در حالي كه شما در اتاق خواب خود راحت و آسوده و بي خيال خوابيده ايد، غريبه اي شب هنگام وارد خانهي شما ميشود. خود را آن قدر مورد تهاجم ميبينيدكه نميتوانيد در مقابل آن مرد بي اعتنا باشيد. او به شما دست نميزند، شما صورت او را نديده ايد. آن وقت او به خلوت شما ميآيد؛ جايي كه حق ورود ندارد. حالا ديگر او غريبه نيست، دشمني گمنام است.
تهاجم خيلي بدتري را در نظر بگيريد. غريبه اي در پاركينگي تاريك به زني تجاوز ميكند او كاملاً مورد تهاجم قرار گرفته. اسم آن مرد را نميداند فقط تجاوز او را احساس كرده است. اما او ديگر صرفاً فردي غريبه نيست و دشمن شخصي اش به شمار ميآيد و چون آنان با خشونت به هم مربوط هستند، زن با نفرت از خود بيزار شده است.
اما آدمهاي مهاجم هميشه هم غريبهها نيستند. در واقع، بيشتر آدمهاي مهاجم كساني را مورد تهاجم قرار ميدهند كه وابسته به آنان هستند. مرداني كه هرگز با زن ديگري رابطه نداشته اند ، زن خود را كتك ميزنند و ادعاي دوستي دارند.پدراني كه خانوادهي خود را بي سرپرست نميگذارند، اما بچههاي خود را در مقابل ديگران خرد ميكنند. ما ميتوانيم نسبت به كساني كه وابسته به ما هستند بي رحم ترين كس باشيم.
قساوتهاي هم وجود دارد كه در آنها نه دور چشميكبود ميشود و نه استخواني ميشكند ، بلكه اين اتفاقات بدون تماس بدني ميافتد. براي مثال، شنيده ام كه بعضي مادرها ،بدون هيچ دليلي به پسرهايشان دشنامهاي زشت ميدهند.
زماني در يك مهماني در اروپا، يك مرد امريكايي مهمانان خود را با ريشخند كردن لهجهي زنش كه مجارستاني بود و انگليسي را خوب حرف نميزد و منظور آنان را خوب نميفهميد سرگم ميكرد. به نظرم رسيد اين مرد با اين كارش زنش را طوري مورد تهاجم قرار داده است؛ گويي او را كتك زده است و من اين بي رحميراكاملاً احساس ميكردم.
هر زمان كه شأن انساني را پايين بياوريم، بي رحميكرده ايم. اين ميتواند تجاوزي وحشيانه باشد . ممكن است خوار كردن كسي باشد. خشونت، صرف نظر از اينكه چه كسي آنرا مرتكب شود، ما را با بحران دردناك بخشودن رويارو ميكند.
آزارهاي ضعيف تر كه معمولاً بخشودن را ايجاب نميكنند، با تكرار ممكن است به آزارهاي مهم تر بدل شوند. به طور مثال، اگر «كسي» بخواهد. بر روي ناراحتي خود كه از جانب شما بوده است پافشاري كند و آن را بزرگ جلوه دهد احتمالاً ميخواهد شما را تحقير كند. او با اهانت به شما، ميخواهد اذيتتان كند، اما جرئت اين را ندارد كه بي محابا به روي شما بياورد كه از دست شما ناراحت است. بنابر اين ، آزردگي و رنجش او از شما به آسيبهاي معنوي تبديل ميشود در نتيجه نميتوانيد اين ناراحتي را از دلش در آوريد.
در مورد بي احترامينيز همين طور است . اگر رئيس شما هميشه قرارهاي ملاقاتش را با شما از ياد ميبرد، بي احترامياو شما را كوچك ميكند. اگر پدرتان هيچ گاه وقت ندارد كه به مشكلات شما گوش كند، بي احترامياو بي وفايي منجر ميشود. اگر دوستتان هرگز در زماني كه ميداند شما بيمار يا دچار دردسر هستيد احوالتان را نميپرسد، بي احترامياو به بي وفايي ميانجامد، زيرا با شما مثل غريبهها رفتار كرده است.
وقتي كه جرمهاي فراموش شدني به جرمهاي تحمل ناپذير بدل ميشوند كه احتياج به بخشودن دارند، شما چگونه متوجه آن ميشويد؟ فقط وقتي ميتوانيد تشخيص دهيد كه در صحنه باشيد. نميتوانيد براي ديگران حد و مرز قايل شويد. لازم است تفاوت را احساس كنيد. بعضي مردم همهي جرمهاي خفيف را به جنايت تبديل ميكنند. بعضي ديگر خود به هدفهاي منفصل بدل ميسازند و تقريباً همه را دعوت ميكنند كه به آنان ضربه بزنند. اما در اينجا تفاوتي اساسي وجود دارد. يكي از علايم رشد عقلي اين است كه بينش شما نسبت به مسائل مختلف بايد ميان آزردگيهايي كه در آن قرباني شده ايد ، فرق بگذارد.
. |