روانشناسي زن و مرد
چرا مشكل من با شوهرم حل نميشود؟
دكتر پيمان آزاد
- چرا مشكل من با شوهرم حل نميشود؟ چرا اختلافات ما تمام نميشود؟ چرا نمي توانيم با هم سازش كنيم؟ چرا نميتوانيم به هم گوش بدهيم؟ چرا در ارتباط با هم مسئله و مشكل داريم؟
- ميشود از علتها حرف بزنيد؟ علت اختلافات شما چيست؟
- اختلافات ما بيعلت است. چه علتي مي تواند داشته باشد؟ ما ديگر به آخر خط رسيدهايم. نميدانيم چه بايد بكنيم.
- آخر هر اختلافي سببي دارد، علتي دارد. بهتر نيست كه ابتدا علت اختلافات را بررسي كنيم؟
شوهرم بداخلاق است. با ديگران مهربان است، ولي در خانه اخلاق تندي دارد. شوهرم به خانواده خود خيلي اهميت ميدهد ولي خانواده مرا دست كم ميگيرد. به من بيتوجه است. ذهن او را ديگران مشغول كردهاند. خيلي به كارهاي خود اهميت ميدهد. براي ما اهميتي قائل نيست. دليلش اين است كه تحت تاثير ديگران است.
در بررسي اختلافات زناشويي كمتر بايد به دنبال دليل بود. ما عادت كردهايم كه دراين رابطه پرداختن به علتها به قصد رفع مشكلات را نديده بگيريم و بيشتر به دليلتراشي بپردازيم. اينطور نيست؟ خوب دقت كنيد. آنچه را كه ما به عنوان ريشه اختلافات خود با ديگران فرض ميكنيم مبتني بر علت نيست، بلكه مبتني بر معلول است. ما اغلب مستقيماً به سراغ دليلتراشي ميرويم. در واقع ميخواهيم با اين كار خود را راضي كنيم. در صورتي كه هر اختلافي ميتواند علت خاصي داشته باشد و يا گاهي اختلافات ميتوانند عللي زنجيرهاي داشته باشند. دليلتراشي در اين گونه موارد ما را از كشف حقيقت منحرف ميكند. وقتي ما دنبال علت ميرويم، در واقع در مقام محكوم كردن همسر خود برميآييم. با دليلتراشي و توجيه، ميخواهيم شانه از زير بار مسؤوليت خالي كنيم، در نتيجه خود را تبرئه ميكنيم و طرف خود را محكوم ميسازيم. همين نوع برخورد است كه مشكل ما را در رابطه با ديگران دو چندان ميكند. اينطور نيست؟ نميگويم كه در اختلافات زناشويي به هيچوجه دليلي وجود ندارد. بلكه معتقدم دليلتراشي راهي براي فرار از پرداختن به علتهاست. ما با دليلتراشي از مشكل خود فرار ميكنيم. در صورتي كه اگر علتها را بررسي كنيم، هر چند چهرهاي خشن داشته باشند و هر چند خود ما را زير سؤال ببرند، بهتر است تا با دليلتراشي از مساله منفك شويم و دور باطلي را در پيش بگيريم، ما اغلب از اينكه به دام احساس گناه و ملامت بيفتيم فرار ميكنيم. يافتن علت اصلي در اختلافات زناشويي ممكن است ما را به احساس گناه بكشاند. از اين رو به رديف كردن دليل و برهان ميپردازيم:
« اينكه شوهر من نسبت به من سرد است دليلش اين است كه از من متنفر است. خانوادهاش روي او اثر گذاشتهاند يا مشغول كارهاي خويش است و به من بيتوجه است.»
يعني جستجو نميكنيم كه علت اصلي مشكل كدام است! ذهن ما براي اينكه خود را محكوم نكند دليل خلق ميكند. البته ظاهراً ما اينگونه راحتتريم، ولي به اين ترتيب مشكلي حل نميشود. در واقع امور خود را توجيه و تفسير ميكنيم. ما علتجويي و علتيابي نميكنيم. حتي بايد مواظب باشيم كه در علتيابيهاي خود در گرداب دليلتراشي نيفتيم. تا صادقانه و بيتعصب به مسايل و مشكلات خود نگاه نكنيم نميتوانيم از شر آنها خلاص شويم. اين هم در گرو برخورد صادقانه و دور از تعصب با مشكلات است. بايد آمادگي پذيرفتن نگاه كردن به كژرويهاي خود را داشته باشيم. نه اينكه با دلايل واهي طرف مقابل را زير سؤال ببريم. «عقل» محملهايي از اين دست را هميشه در اختيار ما ميگذارد. نبايد فريب آنها را بخوريم. در تجزيه و تحليل مشكلات زناشويي و البته هر مشكلي بايد در جستجوي علت اصلي مساله بود.
آيا رابطه خالص و شفاف بين زن و شوهر ممكن است؟
اصولاً آنچه از رابطه زن و شوهر در ذهن ما به تصوير كشيده شده است، بر اساس داد و ستد است و تا وقتي اين كيفيت بر ذهن ما حاكم است، رابطه نميتواند خالص، هموار و بيگره باشد، در نتيجه تنش، آشوب و سوء تفاهم در مناسبات زن و شوهرها پيدا ميشود. به خصوص «احساس گناه» كه وضعيت رايج روحي بين زن و مرد به عنوان همسر است. احساس گناه وقتي درون را تحت تاثير قرار ميدهد كه يك طرف نميتواند و يا نميخواهد به انتظار به حق يا به ناحق طرف مقابل پاسخ بدهد. در اين صورت يكي فوقالعاده عصباني و خشمگين و مهم ميشود و طرف ديگر كه به توقع بجا يا حتي نابجاي او پاسخ نداد گرفتار احساس گناه ميشود . در روابط زن و مرد گويا احساس گناه دست به دست ميگردد. البته ميشود كمتر دچار اين احساس شد و از سوي ديگر ميتوان از بروز اين احساس جلوگيري و پيشگيري كرد. بايد ديد كه احساس گناه معلول چه عواملي است. اين عوامل را بايد در نطفه خفه كرد و اين امر نياز به ايجاد دگرگوني در «فلسفه رابطه» دارد. تا وقتي كه ما اين رابطه را نوعي داد و ستد ميدانيم، اين چالش كه اغلب منجر به احساس گناه ميشود وجود خواهد داشت. درك ما از پديدهها بايد در سايهي بينش و بصيرت دگرگون شود. بعضي از دوستان ميپرسند: «چطور ميشود گرفتار احساس گناه نشد؟» پاسخي كه به نظرم ميآيد اين است كه ساختار تفكر ما بايد عوض شود. كليه عوارض روحي، آفتهاي رواني از جمله عناد با خود، ملامت خود، اضطراب، تنش، ترس، انتقامجويي و نظاير اينها، كم و بيش آبشخور واحدي دارند. همه اينها از نحوه و نوع نگاه ما به جهان ناشي ميشوند. اين نگاه بايد دگرگون شود.
بسياري از خانمها توقع دارند هر وقت از طرف خانواده خود و يا بستگانشان دعوت ميشوند، شوهر هم تمكين كند و با او همراه باشد آيا اين انتظار موجه است؟
راستش را بخواهيد هيچ «انتظار» و «توقعي» موجه نيست. زندگي زناشويي در اين نيست كه زن به فرمان مرد و مرد به فرمان زن باشد. نميگويم دو طرف نسبت به هم نافرماني كنند. نافرماني نوعي واكنش عصبي و تلافيجويانه است. انتظار تبعيت نيز نوعي خودخواهي و بهتر بگويم ناشي از تجربه غلط و شناخت ناقص است. ما ازدواج نميكنيم كه حقوق طبيعي خود را براي آزاد بودن و فراغت داشتن به ديگري واگذاريم. معناي ازدواج نوعي «همزيستي» و «همياري» است و چنانچه در ازدواج تفاهم نسبي وجود داشته باشد، شيريني آن دو چندان ميشود. اين تفاهم وقتي رخ ميدهد كه دو نفر به«حقوق مدني و طبيعي» يكديگر اعتقاد داشته باشند و آن را رعايت كنند.
متاسفانه معمولاً زن و شوهرها با داشتن انتظارات متعدد و بعضاً تعريف نشده، طرف مقابل را در وضعي تدافعي و تهاجمي قرار ميدهند. احساسي كه اين جو را ايجاد ميكند ناشي از اين تفكر است كه بايد به ديگران جواب پس بدهيم. مثلاً اگر از خانمي بپرسند: «چرا همسر شما تشريف نياودهاند؟» در جواب مستاصل ميشود و نميتواند به سادگي بگويد: «او ترجيح داده در خانه بماند» و يا «تنها رفته تا كمي قدم بزند» و يا «ميخواست كمي استراحت كند.» انگار كه ما در اينگونه موارد به ديگران بدهكار هستيم. همين تفكر موجب ميشود كه همسر خود را زير فشار قرار بدهيم. نظر من اين است كه هر يك از دو طرف بايد مشكل شخصي خود را حل كنند. رابطه بر اساس تحميل شكل نميگيرد و كسي نميتواند بگويد كه زن يا مرد در اين گونه موارد چه بايد بكنند! رفتن و نرفتن از حقوق ابتدايي آدمي آست كه جاي چون و چرا ندارد.
مطلب ديگر اينكه كيفيت زندگي به طور كلي عوض شده و ديگر نميتوان انتظار رعايت سنتها را به طور تمام و كمال و بيبرو برگرد داشت. انسان بايد در تصميمگيريهاي خود با رعايت مصلحت عمومي خانواده، آزاد باشد.
چرا زندگي زناشويي اينقدر متغير است و بالا و پايين دارد؟
اصولاً ذات زندگي «متغير» است. چرا انتظار داريد كه همه چيز ثابت بماند؟ آدمي – چه زن و چه مرد – تغيير ميكند. اين تغيير و دگرگوني و تحول، همه زندگي را تحت تاثير قرار ميدهد از اين رو با واقعبيني بايد خود را براي پذيرش و قبول اين دگرگوني آماده كرد. در صورتي كه آماده قبول اين دگرگونيها نباشيم، هم در درون مواجه با درگيري و تعارض ميشويم و هم در بيرون. بنابراين دگرگوني و تغيير اصل است. آنچه مشكل ميزايد ذهن ماست كه از زندگي تعريف و توصيف خود را دارد. توصيفي شرطي و برنامهريزي شده و اغلب مخالف و ناسازگار با واقعيت ما. در اين صورت برخورد اجتنابناپذير ميشود. انتظار بيپاسخ ميماند و احساس غبن وجود ما را فرا ميگيرد، نفرت و دشمني ذهن ما را اشغال ميكند، چون ما نميخواهيم هر لحظه با واقعيت روبرو بشويم، ما خود را ثابت فرض ميكنيم، در نتيجه براي روبرو شدن با واقعيات آماده و مهيا نيستيم. ما به نوعي بينش و بصيرت نياز داريم كه واقعيتها را همانطور كه هست و بروز ميكند نگاه كنيم. آرزوها و آمال خود را اصل و پايه زندگي ندانيم و با چريان پيش رو حيات همراه باشيم. به يك رودخانه نگاه كنيد! در مسير آن گام برداريد. لحظههايي هست كه آب در مسيري هموار پيش ميرود، گاهي به موانعي برميخورد ولي راه خود را مييابد و ادامه ميدهد. گاهي ناگزير است كه به صورت آبشار درآيد، گاهي بايد ساعتها و روزها پشت سد منتظر بماند كه از نو حركت كند، گاهي با گل و لاي آميخته ميشود، گاهي بايد فضولات و بازمانده توليدات صنعتي را تحمل كند و نظاير اينها. انسان هر چند همينگونه در زندگي راه ميرود، اما صاحب عقل، بينش، دانش و قدرت انطباق است كه اين قدرت انطباق را هم از مجموعه طبيعت به ارث برده است. پس ميتواند سازگار عمل كند. اين كه راه ديگري را ميرود ناشي از برنامهريزيهاي ذهني است كه بسياري از انديشهسازان به غلط مطرح كردهاند و از انسان موجودي شورشي و ياغي ساختهاند.
توصيه ما اين است كه با اين به ظاهر و به اصطلاح ناسازگاريها بسازيم و دور از ذهن منتظر، با واقعيتها كنار بيايم و زندگي كنيم. طبيعت ما برنامه مشخصي براي حيات و زندگي دارد ولي تفكر ما ميتواند بر اين روند طبيعي خطوط باطل خود را نقش بزند و رشته حيات را به طور زودرس قطع كند. خوشبختانه انسان به همان ميزان كه ميتواند غافل باشد، اين استعداد و قابليت را هم دارد كه به راه بيايد و با نبض و ساعت حيات زندگي كند. |