روانشناسی جامعه
روان شناسی به زبان ساده برای همه
 
 
 
Your Banner
Advertising

Your Banner
Advertising

Your Banner
Advertising
     
 
 
     
     
     
 

قسمت دوم ميوه ممنوعه
دكتر اوحدي

همسر نوجوان درمانگر ارشد كه از فرداي روز تئاتر بيماران، كنجكاو و پيگير انديشه و داستان‌هاي ماركي شده است، به كوچه پس  كوچه‌هاي بازار كتاب فروشان غير قانوني و زير زميني مي‌رود و كتابي جديد از ماركي را خريداري مي‌كند.
جلد آن را مي‌كند و با دقت و ظرافت فراوان، كتاب را در جلد انجيل مقدس اهدايي راهبگان صحافي مي‌كند و روز و شب به‌جاي دعا و نيايش آن را مطالعه مي‌كند. بالاخره همسر نوجوان از شكنجه‌هاي ساديزمي‌درمانگر ارشد به ستوه مي‌آيد و با دكوراسيونر جوان مي‌گريزد.
اين جاست كه خشم و كينه‌ي شخصي به اجراي دستورات الهي افزوده مي‌شود و درمانگر ارشد در پي فرصتي براي انتقامي‌سخت و دشوار لحظه شماري مي‌كند.
ماركي عريان، اين بار داستان را واژه به واژه و جمله به جمله، زبان به زبان و سينه به سينه از سلولي به سلول ديگر به پيش مي‌راند تا در واپسين سلول، جلاد سابق متصدي گيوتين انقلاب و بيمار امروز تيمارستان آن را به كمك رخت‌شوي زيبا بگويد تا او آن را بر روي كاغذ آورد.
داستان اين بار پرآب و رنگ تر، محرك تر و دگران آزارنه‌تر است و همه‌ي بيماران را به وجد و اوج مي‌آورد و جلاد، كه بيماري‌هايپرسكسوال است، تاب تحمل از دست مي‌دهد، سنگ‌هاي ديوار سلول را مي‌كند و به قصد كام جويي به كمك رخت شوي زيبا هجوم مي‌برد.
كمك رخت شوي فرياد بر مي‌آورد كه ديگران به ياري اش بشتابند، اما اين فرياد در توفان آتشي كه بيمار دچار جنون آتش افروزي (Pyromania) برپا كرده، در ميان صدها فرياد گم مي‌شود.
درمانگر ارشد درست در لحظاتي كه كمك رخت‌شوي زيبا را در چنگ جلاد مي‌يابد و مي‌تواند او را نجات دهد، ديگران را به سويي ديگر مي‌برد و اجازه مي‌دهد كه جلاد جنايتي ديگر را تكرار كند. فرياد قطع مي‌شود و واپسين داستان ماركي عينيت مي‌يابد. زبان دختر با قيچي كنده شده و كالبد بي جان او در ديگ رخت شوي خانه در خون غوطه‌ور مي‌شود.
اكنون، دستيار ماركي به كيفر خود رسيده و نوبت جزاي ماركي است! ماركي به تخت شكنجه بسته شده و تكنسين درمانگر ارشد، زبانش را از ته بريده، بيرون مي‌آورد.
زبان ماركي در داخل شيشه‌اي حاوي الكل بر ميز كشيش معظم قرار مي‌گيرد تا زخم نارسي سيستيك و غرور شكسته‌ي مردانگي اور ا تسكين دهد.
اسب سوار سر قرار هميشگي به در پشتي تيمارستان مي‌آيد، اما از كمك رختشوي جوان اثري نمي‌بيند و تيمارستان را نيمه سوخته و دودزده مي‌يابد.
درمانگر (كشيش) جوان كه اندوه و سوگ از دست دادن معشوق را بر دل و شانه دارد، براي عيادت ماركي به ژرف‌ترين سياه‌چال تيمارستان مي‌رود و با شگفتي مشاهده مي‌كند كه ماركي مجروح بر سراسر ديوارهاي اين واپسين قفس با لخته‌هاي خون پانسمان حلقومش داستان نوشته است ؛ واين واپسين داستان چه به غايت تابوشكنانه، عرف ستيزانه و كفرآميز روايت شده!
ماركي تحليل رفته و خرد شده از مرگ كمك رخت شوي دلبندش و نيز عدم امكان نشر انديشه‌هايش، خونين و زنجير به دست در كف سياه چال از حال رفته است.
درمانگر جوان، سر ماركي را به زانوي خود گرفته، پانسمان از دهان زنداني زنجير شده بر مي‌گيرد و با او آرام مي‌گريد و از او مي‌خواهد كه از خداوند طلب آمرزش و آرامش نمايد.
ماركي وانمود به پذيرش اين خواسته مي‌كند و خواستار بوسه زدن برصليب گردن كشيش جوان مي‌شود. آن گاه ناگهان در يك آن، صليب را با دندان كنده و آن را به زور قورت مي‌دهد تا خفه شود كه اين گونه هم مي‌شود.
ماركي در واپسين اثر خود پيروز مي‌شود، اثري كفرآميز و آزار گرايانه! اكنون ماركي چهره‌اي آرام و متبسم دارد.
ماركي به وسيله‌ي نماد مهر و محبت و بردباري و گذشت مسيحيت خود را مي‌كشد و افسار ناپذيري و مهار نشدن خود را با بانگي بلند اعلام مي‌كند.
اما واپسين نماي فيلم، تكان دهنده ترين نماي آن هم هست.
كشيش جوان مجنون شده در سلول ماركي محبوس است و مادر كمك رخت‌شوي كه رخت‌شويي نابيناست، قلم (پر) و دوات و كاغذ را چون دخترش در سبد لباس‌ها و ملافه‌ها براي جانشين ماركي مي‌آورد تا روايت داستان‌هاي ماركي پايان نيابد.
و اما تيمارستان واحد«كاردرماني» تأسيس كرده كه در اصل كارگاه چاپ و صحافي كتاب است و زير نظر مستقيم درمانگر ارشد، با وسواس بسيار، همه‌ي داستان‌هاي ماركي دوساد را توسط بيماران – اين ياران وفادار ماركي – حروف چيني، صفحه‌آرايي، چاپ و صحافي مي‌كند و با كالسكه‌هاي كليساي كاتوليك به كتاب فروشي‌هاي رسمي‌و قانوني پاريس مي‌فرستد! !
فيلم آن چنان عريان واقعيت‌هاي روان شناختي را روايت مي‌كند كه نياز چنداني به تحليل و تفسير روان شناسانه احساس نمي‌شود. گويي روايت فيلم خود تفسير و تحليل است!
در مورد ماركي دوساد- افسر ارتش و اشراف زاده‌ي هنرمند و نويسنده‌ي قرن 18 و 19 فرانسه- فيلم‌هاي بسياري ساخته شده است، اما آن چه اين فيلم را متمايز و متفاوت از ديگر فيلم‌ها مي‌كند، توجه خاص كافمن به متن و پس زمينه (Context) اجتماعي – فرهنگي رخدادهاي فيلم است.
فيلم بيش از اين كه مسحور كردار دگرآزارانه (ساديستيك) شود و احتمالاً از اين گذر به وادي پورنوگرافي بيفتد، ستيز تاريخي «سانسور و انديشه» را روايت مي‌كند و تجربه‌اي واقعي از شكست برخورد با انديشه و كوشش در مهار و افسار نهادن بر آن را شاهد مي‌آورد.
كافمن عيان و آشكار نشان مي‌دهد كه مكانيزم دفاعي شناخته شده‌ي رؤيا و تخيل (fantasy) قفس ناپذير و افسار ناشدني است. رؤيا و تخيلي كه منشأ پيشرفت آدمي‌و فرهنگ و تكنولوژي بوده و هست.
اما آنان چه اعتدال، انصاف و واقع بيني كافمن را به روشني نشان مي‌دهد اين است كه كارگردان نخواسته همه‌ي حق را به جانب نويسنده‌‌ي شورشي و طغيان گر بدهد و بر رفتارهاي پيشين و كنوني او مهر تأييد بزند. از اين رو وي اختلالات رواني ماركي از جمله طيف اختلالات خلقي دو قطبي و پندارهاي دگر آزارانه‌ي او را در كنار ويژگي‌هاي شخصيتي اسكيزوئيد، نارسي سيستيك و هيستريونيك وي كاملاً عيان و نمايان نشان داده است.
مطالعات روان شناسانه و روان كاوانه‌‌ي تاريخي، اختلالات روان پزشكي متنوعي را در نوابغ نامدار تاريخ ثبت كرده‌اند و بسياري، حتا غير متخصصان، « جنون(Madness) »و « نبوغ (Creativity)» را ملازمان جداناشدني يكديگر قلمداد كرده‌اند.
صرع و تشنج و از جمله صرع لوب تمپورال، طيف صفات و اختلالات شخصيتي، طيف اختلالات خلقي دو قطبي و تك‌قطبي و به ويژه افسردگي عميق، كج خلقي و سيكلوتايمي، روان پريشي‌هاي بازمينه‌ي خلقي، اختلالات اضطرابي و از جمله وسواس‌هاي مختلف و متنوع( از جمله وسواس‌هاي جنسي و مذهبي)، اختلالات كنترل تكانه، انواع و اقسام تيك‌ها، درخودماندگي (اوتيسم) و آسپرگر، اختلال بيش فعال – كم توجه بالغين، اختلالات و انحرافات جنسي، اختلال هويت جنسي، اختلال جهت يابي جنسي، آزار‌خواهي و دگرآزاري، اختلالات سوء مصرف الكل، مواد مخدر و محرك و... از جمله اختلالات روان پزشكي بسيار شايع و بارها ديده و گزارش شده در ميان افراد آفريننده و خلاق (Creative) و نخبه و نابغه است. گويي مغز و روان اينان، بنيان و برنامه‌ريزي ويژه‌اي داشته و متمايز و متفاوت و «جدا» از NORM و NORMAL و NORMATIVE اجتماع يا جامعه‌ و ديگران است.
براستي كدام نخبه و نابغه‌اي آهسته مي‌رفته و آهسته مي‌آمده تا گربه شاخش نزند؟!؟
خوشبختانه نيازي به نمونه آوردن از فرنگ نيست؛ عين القضات همداني، منصور حلاج، ابوعلي سينا، ابوريحان بيروني، ابو نصرفارابي، ذكرياي رازي، ناصرخسروقبادياني، مسعود سعدسلمان، مولوي، حافظ، سعدي و خيام – اين مدرن‌ترين و پيش‌روترين فيلسوف ايراني – و حكيم بزرگ هويت‌ساز ، ابوالقاسم فردوسي، كدام‌يك در زندگي خصوصي و اجتماعي شخصيتي«سربراه» ، «پرهيزگرا (Avoidant)» و «وابسته و ناخودمدار(Dependent)» بوده‌اند؟!؟
در انديشه‌ي واگرا(Divergent) پاسخ‌هاي گسترده‌اند و همين گستردگي پاسخ‌ها و راه‌ها مي‌تواند به پندار ، كردار و گفتار عجيب و غريب(odd) بينجامد كه حال صفات پررنگ و حتا اختلالات شخصيت «اسكيزوئيد» و«خود شيفته» و «وسواس جبري» و«افسرده» نخبگان و بويژه آفرينندگان(creative) است.
از اين رو نبوغ و آفرينندگي را مي‌توان يك «مهار گسيختگي شناختي                           (cognitive dis inhibition)»دانست كه در پايان با وسواس دقيق با انديشه انتزاعي و منطقي(Logical Abstract thinking ) همراه مي‌شود.
در نبوغ و آفرينندگي بجاي شل شدن تداعي‌ها (Loosening of Association) ، تداعي‌هاي نو(New Association)‌ پديد مي‌آيد. تداعي‌هاي نويني كه در حالات «كم شيدايي(Hypomania)» به واسطه پرواز ملام انديشه‌ها(Flight of Ideas) فرد چشم‌نوازتر و پرشتاب‌تر رخ مي‌دهند.
نبوغ و آفرينندگي با همراهي انگيزش(Motivation) و پشتكار و پايداري (Persistence) آغاز شده و با نوجويي و تنوع طلبي (Novelty seeking) و خطرپذيري و بي‌باكي و جسارت (Low Harm Avoidance) و پاداش خواهي(Reward Dependence) برجسته مي‌شود.
گويي پيام‌رسان عصبي (نوروترانس ميتر) دوپامين مغزاست كه باعث و باني انديشه‌ي واگرا – اين  جوهره‌ي ذاتي نبوغ و آفرينندگي است.
اين‌گونه است كه زندگي خصوصي بزرگان و مشاهير براي ژورناليست‌ها جالب و جذاب است و آنان كوشش خستگي ناپذيري در مطالعه‌ي اين وادي به كاربرده و مي‌برند.
فيلم «قلم‌پرها(Qnills)»، سه پيام مهم و اصلي دارد:

  1. انديشه آدمي‌مهار پذير و افسار شدني نيست و تخيل آدمي‌به سان تن او در قفس محبوس نمي‌شود و با مرگ او آزادتر و رهاتر منتشر مي‌شود.
  2. روان شناسي نوابغ و آفرينندگان و افراد نخبه و خلاق ازچارچوب‌هاي معمول توده‌ي جامعه فراتر مي‌رود. از اين رو بايد وجود بسياري از اختلالات و نابهنجاري‌هاي روان‌پزشكي را در ايشان پذيرفت.
  3. هر مميزي و ممنوعيتي، به «عطش و اشتياقي كاذب و چند صد برابر» مي‌انجامد.

تا بدان جا كه انديشه اي حتا نا بهنجار و بيمار، به صرف «تابوستيزي» و «عرف گريزي» مخاطبان بي‌شماري مي‌يابد و كاركردي بسيار فراتر از قد و قواره‌ي خود پيدامي‌كند.
و بياد بياوريم كه آدم و حوا بر همه‌ي لذت‌ها ميوه‌هاي بهشتي چشم فرو بستند و محو «لذت چشيدن ميوه‌ي ممنوعه» شدند و چارچوب‌ها و قيد و بندها را به فراموشي سپردند تا رهايي را بيازمايند و حاضر شدند كه هزينه‌ي اين سرپيچي را بپردازند. سرشت آدمي خواستار رهايي از قيد و بندهاست و از خردسالي تا پيري در اين راه هزينه مي‌دهد. اين خواست در نخبگان چندين برابر است.

 
     
     
Your Banner
Advertising

استفاده از کلیه مطالب با ذکر منبع بلامانع است.                     طراحی وب سایت با حداقل قیمت و حداکثر کیفیت